صفحه اصلی   /   بازگشت

حجت الاسلام و المسلمين سيد مرتضى برقعى؛ خطيب پارسا

عباسعلى مردى - سيد حيدر بيات

خطابه، يكى از شيوه هاى ديرين و كارآمد «تبليغ» است و كسى در خطابه موفق خواهد بود كه به رموز زبان و بيان مسلط باشد. استفاده از كاركردهاى زبان، سهل و ممتنع است؛ سهل از اين جهت كه تقريباً همه مردم (به استثناى ناشنوايان مطلق) از زبان براى بيان مفاهيم ذهنى خويش كمك مى گيرند و ممتنع از اين جهت كه تعداد انگشت شمارى از انسان ها مى توانند از ظرفيت گسترده زبان استفاده كنند و مفاهيم ذهنى خود را به شنوندگان القا نمايند. اين توانايى با شرايط و مقدماتى به دست مى آيد؛ از جمله: 1) مطالعه گسترده آثار كهن و جديد؛ 2) تسلط بر موضوعاتى كه انسان قصد بيان آن را دارد كه لازمه اين، تسلط بر تاريخ و آثار و سخن گذشتگان است؛ 3) استعداد فطرى؛ 4) شوق و علاقه.

با حصول اين شرايط است كه نام و ياد خطيب، جاودانه مى شود؛ همان گونه كه بعد از گذشت سال ها، هنوز نام خطباى بزرگ جهان چون: امام على بن ابى طالب (ع) ، دموسستنس خطيب يونانى و ابن ساعده خطيب عربى بر زبان ها جارى است. در دوران معاصر هم خطباى بزرگى زيسته اند كه يادشان هيچ گاه از خاطره ها زدوده نمى شود.

دانشور پرتلاش، سيد ابوالحسن برقعى، مشهور به سيد مرتضى، نيز در زمره چنين خطبايى است. او در سال 1282 ش. در خانواده اى روحانى، در شهر مقدّس قم، چشم به جهان گشود. پدرش مرحوم حجت الاسلام سيد عيسى برقعى، روحانى اى وارسته و باتقوا و زبانزد خاص و عام بود؛ به طورى كه مردم معتقد بودند دستان آقاسيد عيسى شفابخش است.

سيد عيسى داراى 3 فرزند پسر و 4 فرزند دختر بود. يكى از پسران در سنين نوجوانى درمى گذرد؛ امّا دو فرزند پسر او، سيدمرتضى و سيدرضا، همچون پدر به تحصيل علوم دينى مى پردازند. سيدمرتضى، خطيبى نام آور مى گردد و سيدرضا، چون علاوه بر كارهاى حوزوى دستى نيز در فرهنگ داشت، مديريت مدرسه اسلامى باقريّه را بر عهده مى گيرد.

تحصيلات

سيدمرتضى از همان اوان كودكى در مكتب خانه، قرآن و كتب متداول آن زمان را فرا مى گيرد و با جديت و پشتكار به خواندن دروس حوزوى نزد اساتيد مشهور آن زمان مى پردازد.

مرحوم برقعى پس از اتمام سطح، در دروس خارج شركت مى كند و در فقه و اصول از بزرگانى مثل حضرات آيات: حاج آقاحسين بروجرودى، سيدمحمدتقى خوانسارى و سيدمحمد حجت - قدّس اللّه اسرارهم - استفاده مى كند. او با اين كه در خطابه و منبر نام آور بود، در علم و فضل نيز به مراحل عالى راه يافت؛ به طورى كه به اخذ درجه اجتهاد از حضرات آيات بروجردى و حجت نائل آمد.(1)

ايشان از درس تفسير استاد علامه طباطبايى نيز استفاده مى كرد. وى از آغاز طلبگى به منبر مى رفت و به علت داشتن ذوق و قريحه فراوان و نيز صداى حزين و سوزناك، منبرش به اصطلاح عوام «گُل» مى كند.

يك روز كه در حرم مطهر حضرت معصومه (س) سخنرانى مى كرد مرحوم آيت اللّه حاج شيخ عبدالكريم حائرى مجذوب خطابه ايشان مى شود و او را پيش خود فرامى خواند و كمى او را نصيحت مى كند، مخصوصاً او را از غلبه هواى نفس برحذر مى دارد و بعد مى فرمايد: «اين سيد جوان منبر را فتح خواهد كرد.» سيدمرتضى در آن موقع 17 سال بيش نداشت.(2)

شيوه منبر

ايشان در ابتدا، خطبه و سپس اشعارى را مناسب با موضوع سخنرانى با صداى بلند مى خواند؛ آن گاه آيه اى و يا روايتى را ذكر مى كرد. عجيب آن كه تمامى روايات را با ذكر سند كامل آن در روى منبر مى خواند و سپس به ترجمه كامل آيه و يا روايت مى پرداخت. بعد از تشريح آيه يا روايت، با آوردن مثال هايى از تاريخ و زندگى بزرگان و از زندگى روزمره خود مردم و نيز ضرب المثل و اشعار عربى و فارسى، موضوع سخنرانى را به روضه ربط مى داد و شروع به خواندن روضه مى كرد. موضوع منبر او، مناسب با حال مخاطب بود؛ اگر مخاطبان عوام بودند، منبر او كشكولى بود و اگر اهل علم بودند، منبر او هم علمى بود.

در نوارهاى سخنرانى به جا مانده و نيز در سخنرانى هاى چاپ شده ايشان، گاه روايتى به چشم مى خورد كه در چند كتاب و از چند طريق روايت شده است. او حتى، اسم راويان حديث را ذكر مى كرد كه اين، نشانه حافظه قوى و تقيّد ايشان به ذكر سندِ روايت و حرف زدن مستند است.(3)

ويژگى هاى خطيب «برقعى»

الف) آشنايى با تاريخ

سيدمرتضى در تاريخ و رجال صاحب نظر بود بخصوص از تاريخ اسلام آگاهى كافى داشت. خطيب فقيد استاد محمدتقى فلسفى مى فرمود: «آقاى برقعى خيلى تاريخ مى دانند».(4) مرحوم آيت اللّه العظمى نجفى مرعشى «ايشان را بهترين استادِ تاريخ» مى دانست.(5)

سيدمرتضى، نسبت به نقل اقوالِ ضعيف، حساس بود و به هيچ وجه آن را نقل نمى كرد و به منبريان جوان هميشه در اين باره تذكر مى داد و البته اين تذكرات گاهى شامل حال بزرگان نيز مى شد. به همين دليل يكى از نقدهاى سيدمرتضى بر كتاب شهيد جاويد اين بود كه: «ايشان(مؤلف كتاب) به موضوعيت شهادت دقت نكرده است».(6)

در مورد سخنرانى شيرزن كربلا در مجلس ابن زياد، مى فرمود: حضرت زينب (س) در مجلس ابن زياد خودش را از طريق مادرش معرّفى كرد تا اوّلاً، نسبتش را به رسول اللّه برساند و ثانياً، اگر نام پدر بزرگوارش را مى برد، با توجه به فرهنگ غلط آن زمان كه مولا على (ع) را سبّ مى كردند، احتمال داشت ابن زياد نيز به حضرت امير اسائه ادب كند. اين نكته نشان از درك عميق جامعه شناسانه و مردم شناسانه حضرت زينب (س) داشت.(7)

ب) آشنايى با ادبيات

سيدمرتضى در ادبيات نيز دستى داشت و در موارد لازم به بررسى زبان شناسانه لغات و تركيبات مى پرداخت و اغلاط املايى را در كتب كتابخانه اش تصحيح مى كرد. و نيز لغاتى را كه معمولاً ديگران آن را به صورت غلط تلفظ مى كردند و يا غلط معنا مى شد، اعراب گذارى مى كرد و در حاشيه كتاب توضيح مى داد، به گونه اى كه اكثر كتب كتابخانه اش مُحَشّى به خط ايشان است.

ايشان به اين داستان معروف كه ياران پيغمبر از فرط گرسنگى سنگ بر شكم مى بسته اند، اعتراض داشت و معتقد بود كه: تعبيرهاى غلط از واژه «حَجَر» باعث اين اشتباه شده است؛ چرا كه واژه حَجَر (بفتحتين) به معنى سنگ است؛ اما حَجِر(به فتحه و كسره) كه مفرد حجار است، به معنى دامن و جامه است(8) كه در اين داستان كلمه حَجِر(به فتحه و كسره) صحيح است. در اين صورت معناى عبارت، محكم بستن دامن به شكم است و الّا معنى ندارد كه انسان گرسنه با بستن سنگ بر شكم خويش فشار مضاعفى را به خود تحميل كند.

ج) آشنايى با مباحث تفسيرى

ايشان به تفسير آيات قرآن احاطه عجيبى داشت. او با آقاى فلسفى در خانه آيت اللّه بروجردى منبر مى رفت و موضوع سخنرانى هر دو، تفسير بود. آقاى برقعى تفسير سوره فتح را مى گفته كه روز پنجم آقاى فلسفى موضوع را عوض مى كند، امّا آقاى برقعى با تسلط و بدون تكرار مطالب روزهاى قبل، تفسير سوره فتح را ادامه مى دهد و طلاب از سخنرانى ايشان يادداشت برمى داشتند.(9)

ايشان با آن كه شاگرد مرحوم علامه طباطبايى بود، گاهى در تفسير آيات، ذوق و قريحه خود را به كار مى برد و مطالبى را بيان مى كرد كه در تفاسير به آن اشاره نشده بود. از باب نمونه، به دو مورد از نكات تفسيرى وى اشاره مى شود:

مثال اول: ايشان در تفسير آيه (ان اوهن البيوت لبيت العنكبوت)(10) مى فرمود: چون عنكبوت براى ديگران دام مى گذارد و موجود ظالمى است، خداوند هم خانه او را بر باد قرار داده است.

مثال دوم: در جلسه اى مطرح شده بود كه چرا در اوّل سوره توبه بسم اللّه نيامده است؟ مرحوم اشراقى كه سيدمرتضى او را استاد خود در تبليغ و منبر مى دانست، مى فرمايد: براى اين كه آن جا نفرين است. يكى از آقايان مى گويد: «بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، تبّت يدا ابى لهب.» سيدمرتضى گفته بود كه نفرين است؛ ولى در سوره «تبّت» نعمت است و در سوره «برائت» نقمت. در توضيح گفته بود: در سوره تبت، نفرين شده تا آدم پستى چون ابولهب از بين برود و چون پاك شدن چنين انسانى از جامعه، نعمت است، لذا قبلش «بسم اللّه» آمده است.(11)

خطيب خوش ذوق

آقاى يثربى نقل كرده است: در شهادت آقامصطفى خمينى، فرزند امام (ره) آقاى برقعى به منبر رفت. من (آقاى يثربى) با مرحوم كوثرى نوار سخنرانى ايشان را به خدمت امام در نجف برديم. در آن سخنرانى آقاى برقعى آيه شريفه (والذين يقولون ربنا هب لنا من ازواجنا و ذرياتنا قرة اعين و اجعلنا للمتقين اماماً)(12) را مطرح كرده بود، حضرت امام بعد از شنيدن نوار سخنرانى، فرموده بود: «هنوز هم كسى ذوقيات برقعى را ندارد».(13)

خصوصيات اخلاقى

شجاعت يكى از صفت هاى بارز ايشان بود؛ به گونه اى كه در موارد متعدد اين صفت در زندگى ايشان مشاهده مى شود كه دو نمونه را نقل مى كنيم:

كُلينى بر وزن خُمينى

زمانى كه بردن نام مبارك امام خمينى در سخنرانى ها و مجالس ممنوع بود، مرحوم برقعى در سخنرانى هاى خود، به بهانه هاى مختلف، نام حضرت امام را در منبر ذكر مى كرد؛ مثلاً مى فرمود: در كتاب اصول كافى مرحوم كُلينى، بر وزن «خُمينى» چيز ديگرى نخوانيد، اين روايت آمده است.(14)

وادى مقدّس

او روزى در بيت آقاى بروجردى بود كه در آن اثنا يكى از وابستگان شاه، كه به نمايندگى از محمدرضا پهلوى به خدمت آقاى بروجردى مى رسد، گويا براى تحقير مقام مرجعيت، با كفش وارد مجلس مى شود. همه از اين جسارت او ناراحت مى شوند، اما هيچ كس حرف نمى زند. در اين ميان آقاسيدمرتضى برقعى به او نهيب مى زند: (فاخلع نعليك انك بالوادى المقدّس طوى)(15) و با اين كار شجاعانه خود، از حريم مرجعيت در مقابل طاغوت دفاع مى كند.(16)

آرامش روحى

به عنوان نمونه دو حكايت ذيل نقل مى شود:

آقاسيد على، فرزند مرحوم برقعى نقل مى كند كه: حاج آقا مريض شد و آزمايش هاى مختلف پزشكى از ايشان به عمل آمد. اما ايشان در مورد جواب آزمايش ها چيزى به ما نگفت. به طور اتفاقى به پاكتى برخوردم كه در آن حاج آقا جهت عمل غده سرطانى به يكى از بيمارستان هاى تهران معرفى شده بود. وقتى متوجه موضوع شدم، عرق سردى بر بدنم نشست. ايشان با همان چهره متبسّم و بشّاش خود پاكت را از من گرفت و در جيب گذاشت، بدون اين كه دلهره اى داشته باشد. بالاخره به تهران رفتيم. در بيمارستان به پدرم تذكر دادند كه متخصّص بيهوشى با آقايان علما خوب نيست و بهتر است اگر چيز ناشايستى از ايشان شنيديد، حساسيت به خرج ندهيد. پدرم را عمل كردند و ما در ملاقات بعد از عمل متوجه شديم كه متخصّص بيهوشى مُريد ايشان شده است. وقتى قضيه را پرسيدند، آن دكتر بيهوشى جواب داد: من بيماران بسيارى را بيهوش كرده ام كه معمولاً همه از بيهوشى و عمل شدن وحشت دارند و ضربان قلبشان تغيير مى كند؛ اما آقاى برقعى بى هيچ ترسى و در حالى كه ذكر مى گفتند، بيهوش شدند و من انسان هاى شجاع مثل ايشان را دوست دارم.(17)

سخنرانى در منزل امام

سيدمرتضى در سالگرد حادثه خونين پانزده خرداد، در منزل امام، به منبر رفت و(به قول منبرى ها) دوازده مرتبه از دروازه كوفه به ماجراى پانزده خرداد گريز زد، بى آن كه بهانه اى به دست ساواك بدهد. البته اين بهانه ندادن، براى مصلحت انقلاب و جلوگيرى از تشنّج بود و خود ايشان از عمّال طاغوت ترسى نداشت. به هر حال، سخنرانى در بيت حضرت امام در شرايط حادّ بعد از پانزده خرداد، كار هر كسى نبود. مرحوم برقعى با بى باكى و شجاعت به ديگران هم روحيه داد و بذر شجاعت را در دل ها كاشت.(18)

سخاوت

سخاوت يكى از ارزش هاى والاى اخلاقى در فرهنگ اسلامى است؛ چنان كه پيامبر اكرم (ص) فرموده است: «السخى قريب من اللّه و قريب من الناس و قريب من الجنة؛(19) انسان سخاوتمند به خدا و مردم و بهشت نزديك است.»

سيدمرتضى در سخاوت و گشاده دستى نيز گوى سبقت از همگنان ربوده بود؛ به طورى كه سخاوت وى زبانزد شده بود. سخاوتش به گونه اى بود كه بر اثر گشاده دستى و كمك به ديگران، در جيبش پول پيدا نمى شد. به چند نمونه از سخاوت هاى او اشاره مى كنيم:

سفره بى بديل

روزى آقاى برقعى سفره مى اندازد كه مرحوم شيخ محمدتقى فلسفى هم آن جا بود. بعد از جمع شدن سفره، آقاى فلسفى مى گويد: من سر سفره هاى بسيارى نشسته ام؛ اما سفره هيچ كس مثل سفره برقعى نمى شود.(20)

مسافر محبوب

ايشان وقتى مى خواست جايى برود، اگر تاكسى خالى از آن سوى خيابان ايشان را مى ديد، دور مى زد. و ايشان را سوار مى كرد. علّتش گشاده دستى ايشان در پرداخت كرايه تاكسى بود كه معمولاً ايشان بيش از مبلغ كرايه پرداخت مى كرد. گاهى كه اعتراض مى شد، ايشان مى فرمود: مردم نبايد به آخوند بدبين باشند و پيش خود فكر كنند كه آخوند خسيس است و دو دستى به مال دنيا چسبيده است.(21)

سخاوت

ايشان با وجود آن كه بيش از نيم قرن خطيب ارشد و پرآوزه قم بود، هرگز به جمع مال و ثروت نپرداخت؛ به همين دليل هر آن چه از پول منبر به دست مى آورد به نيازمندان مى داد. و تا زمانى كه به محتاجان، بذل و بخشش نمى كرد گويى آرامش نداشت.

بنابر قول برخى از اشخاص معتمد، ايشان به منبرى ها و روضه خوان هايى كه درآمد مناسبى نداشتند، به طور مستمرّ كمك مى كرد. او به سبب همين بلندنظرى، دوست داشت در دنيا سربار كسى نباشد. او قبل از تصادفى كه منجر به مرگش شد، به شخصى گفته بود: آيا مى شود مرگ آنى برسد و انسان سربار كسى نباشد.(22) جالب اين كه پزشك او را معاينه مى كند و اظهار مى دارد كه ايشان در اثر ضربه فوق العاده شديد، در يك لحظه رحلت كرده و زحمت يك قرص را به كسى نداده است.

بخشش به اغنيا

يكى از بازاريان محترم قم نقل كرده كه: من هميشه منتظر بودم عيد سعيد غدير فرا برسد تا از محضر آقاى برقعى عيدى بگيرم؛ چون براى ايشان فقير و غنى فرق نمى كرد و به صورت يكسان به همه عيدى مى داد.(23)

برقعى و آيت اللّه العظمى بروجردى(24)

حضرت آيت اللّه العظمى بروجردى از شخصيت هاى برجسته شيعه، نه تنها در عصر حاضر، بلكه در تاريخ تشيع است. از افتخارات سيدمرتضى برقعى، مراوده با چنين شخصيتى بود و بارها مورد لطف و نوازش آن زعيم بزرگ قرار گرفته است؛ از جمله اين كه:

صله روز تولد

در شب سوم شعبان به مناسبت ولادت امام حسين (ع) ، مجلس جشن مفصلى در مسجد اعظم قم برگزار مى شود كه همه بزرگان حوزه قم، از جمله آيت اللّه بروجردى، در آن جشن حضور مى يابند. سيدمرتضى برقعى منبر مى رود و بعد از خواندن خطبه، شعرى را با مطلع «زعيم المسلمين، چشم تو روشن» با صداى خوش و روح بخش خطاب به آقاى بروجردى مى خواند. آقاى زاهدى كه در كنار منبر نشسته بود، مى گويد: آقاى برقعى عيدى مى خواهد. حجت الاسلام يثربى، كه خود در آن مجلس بود و از مهمانان پذيرايى مى كرد، مى گويد: آقاى بروجردى ما را فرستاد يك عبا خريديم و آورديم و آقاى بروجردى در همان لحظه كه آقاى برقعى روى منبر بود، عبا را به ايشان هديه مى كند. مرحوم برقعى، يكى دو بار در منزل معظم له در حال منبر به خلعت عبا مفتخر شد. شايد مجموعاً چهار بار آن هم در حال منبر، بدون مقدمه قبلى، به خلعت عبا از دست آقاى بروجردى مفتخر گرديد.(25)

سيدعلى نقل مى كرده كه پدرم هميشه مى گفت: بزرگ ترين افتخار من اين است كه آقاى بروجردى به من عبا عطا كرده است.

روابط آن دو بزرگوار خيلى صميمانه و محكم بوده است؛ به گونه اى كه هر وقت آقاى برقعى از مسافرت برمى گشت، آيت اللّه بروجردى به ديدار ايشان مى رفته است. در واقع كمتر روزى بوده كه همديگر را نبينند. ماجرايى كه در ذيل مى آيد، بيانگر علاقه مندى آن زعيم بزرگ به اين خطيب فرزانه است:

مرحوم برقعى روزى بعد از منبر حالشان به هم مى خورد. دكتر به بالينش مى آورند، مى گويد: ايشان مسموم شده و نبايد بخوابد؛ زيرا اگر بخوابد. خواهد مرد. سيدعلى مى گويد: تا صبح از خواب رفتن ايشان ممانعت كرديم. تا اين كه صبح صدايش تغيير كرد و حالش رو به بهبودى رفت. هنگامى كه آيت اللّه بروجردى به ملاقات ايشان مى آيد و از ماجرا آگاه مى شود، مى فرمايد: اگر براى معالجه اش هم وزن خودش هم طلا بخواهند، من پرداخت مى كنم. امّا متأسفانه على رغم معالجات، صداى سوزناك و حزين ايشان تا آخر عمر به حالت اوليه اش برنمى گردد. اين ماجرا در حدود چهل سالگى برقعى اتفاق مى افتد.(26)

مطالعه و تحقيق

ايشان با وجود مشغله هاى فراوان و منبرهاى زياد، هرگز مطالعه را فراموش نمى كرد و حداقل روزى چهار ساعت مطالعه داشت. بيشتر كتب را حاشيه مى زد. در ميان خطبا كمتر كسى مثل ايشان پيدا مى شود كه به مقاتل مسلط باشد؛ حتى روزى كه تصادف كرد، يادداشتى از يك روايت داشت كه معلوم بود همان روز نوشته است، آن هم در آن سن. هميشه به فرزندان و طلاب جوان توصيه مى كرد كه كتاب را از باء بسم اللّه تا تاء تمّت بخوانند، نه اين كه از هر كتابى چند ورقى و از هر ورقى چند سطر، آن هم فقط براى سرگرمى بخوانند.

اين خطيب نامور كتابى در زمينه مقتل در دست تأليف داشت، متأسفانه دست نوشته ناتمام آن، بعد از فوتش به علت گرفتارى هاى خانواده گم مى شود!(27)

ماجرايى كه نقل مى شود، نشان از كثرت مطالعه و آگاهى و حافظه سرشار ايشان دارد كه خواندن آن خالى از لطف نيست:

73 منبر با 73 موضوع

بعد از رحلت آيت اللّه بروجردى، تقريباً تمام اصناف و كسبه و مردم قم در رثاى آن زعيم عاليقدر به صورت جداگانه مجالس يادبود برپا كردند كه اكثر سخنرانى ها بر عهده آقاى برقعى بود؛ به طورى كه ايشان 73 منبر رفت و جالب اين كه در هر مجلس، موضوع سخنرانى را به اقتضاى شغل صاحبان مجلس انتخاب مى كرد؛ مثلاً براى تجّار آيه شريفه (يا ايها الذين آمنوا هل ادلّكم على تجارة تنجيكم من عذاب اليم)(28) را مى خواند و تفسير مى كرد، براى سفالگران آيه شريفه (خلق الانسان من صلصال كالفخار)(29) و براى اصحاب استفتا و دوستان وياران آيت اللّه بروجردى آيه (ماتلك بيمينك يا موسى، قال هى عصاى)(30) را مى خواند. كنايه از اين كه شما عصاى دست آيت اللّه بروجردى بوديد.(31)

با توجه به اين كه تقريباً مجالس در مدت زمان محدودى بر پا مى شده، جاى شگفتى است كه او چگونه توانسته است در اين مدت، 73 منبر با 73 موضوع داشته باشد!

روضه حضرت معصومه (س)

به گفته فرزند بزرگوار ايشان، اوّلين كسى كه روضه حضرت معصومه (ع) را به صورت مستقل خوانده، مرحوم برقعى بوده است.(32) باور كردن اين قضيه، مشكل نيست؛ چون معمولاً خطباء جز با ذكر وقايع كربلا نمى توانند روضه هاى سوزناك بخوانند؛ امّا ايشان كه در سخنرانى و روضه خوانى بسيار چيره دست و توانا بود، اين كار را انجام مى دادند. البته امروز كتاب هاى مستقلى در مورد زندگى حضرت معصومه (س) تأليف شده كه روضه خوانى براى آن حضرت را آسان كرده است؛ اما در زمان مرحوم برقعى اين كتاب ها موجود نبوده و ايشان از روى منابع دست اوّل روايى و تاريخى مطالب را بيان مى كرده است.

اهتمام به واجبات و ياد خدا

ايشان همواره ذكر خدا بر لب داشت و بر آن مواظبت مى كرد. چنان كه نقل شده، در حال بيهوشى نيز ذكر مى گفته است. از همان كودكى در سايه تربيت پدرى روحانى و باتقوا به انجام فرائض و مستحبات همّت مى كرد و هميشه سفارش مى كرد كه براى اصلاح جامعه بايد تقوا را در دل مردم كاشت و تا آخر عمر همان بود كه مى گفت.

سرشك اخلاص

روضه حضرت اباعبداللّه (ع) را با سوز و اشك مى خواند و قبل از آن كه ديگران قطره اى سرشك بر رخساره ريزند، خود دامن دامن اشك ماتم از ديده فرو مى ريخت. روضه خوانى براى او نه يك شغل، بلكه يك عشق، يك خواستن و يك تجديد ديدار با عزيزترين يار بود. او در كربلا تنها مظلوميت اهل بيت را نمى ديد، بلكه عزت و آزادگى را مشاهده مى كرد. و نقل شده كه او مى گفته: اين همه نگوييد زينب سياه بخت؛ زينب بيچار! زينب در كشاكش حادثه كربلا و كوفه و شام، عزّت نفس و آزادگى و شجاعت را آبرو داد؛ بگوييد «زينب سربلند.»(33)

البته اين اشك هاى مخلصانه و ذكرهاى دائمى و توسل به درگاه الهى عنايت خداوند و اهل بيت را در پى داشت:

هر گنج سعادت كه خدا داد به حافظ
از يُمن دعاى شب و ورد سحرى بود

در اين جا مناسب است برخى از عنايات را ذكر كنيم:

رؤياى راست

آقاى احمد اصفهانى رؤيايى ديده بود كه به او گفته بودند: سيد ابوالحسن را به روضه حاج غلامعلى قصّاب، دعوت كنيد. آنان دنبال سيدابوالحسن مى گردند، امّا چون او را نمى شناختند، نمى يابند. تا اين كه از من پرسيدند، گفتم: (همان) آقا، سيدمرتضى هست. تعجب كردند؛ چون نمى دانستند كه اسم اصلى آقاى برقعى، سيدابوالحسن است و سيدمرتضى برادربزرگ ايشان بوده؛ اما چون در سنين كودكى از دنيا رفته، همان شناسنامه را براى ابوالحسن نگه مى دارند؛ ولى سيدابوالحسن به اسم سيدمرتضى معروف شده بود.(34)

حواله حضرت اباعبداللّه (ع)

آقاى برقعى در منزل آقاى مجتهدى(35) منبر مى رفت. يك بار بعد از منبر، آقاى مجتهدى امر به نشستن مى كند. او مدتى مى نشيند و دوباره مى خواهد برود كه باز آقاى مجتهدى امر به نشستن مى كند. براى بار سوم كه مى خواهد برود، آقاى مجتهدى عتاب مى كند كه بنشين. چند لحظه بعد، شخصى براى آقاى مجتهدى سويچ ماشينى را مى آورد. آقاى مجتهدى سويچ را به آقاى برقعى مى دهد و مى گويد: آقا امام حسين (ع) فرموده اند كه: «نوكر نبايد به ارباب بى وفايى كند.» بعد از اين ماجرا آقاى برقعى شروع به گريه مى كند. وقتى علتش را مى پرسند، مى گويد: مدتى بود كه به يك ماشين نياز داشتم و پول هم نداشتم كه ماشين بخرم. يك نامه به يكى از مسؤولين نوشته بودم و تقاضاى ماشين كرده بودم. يك هفته اى مردد بودم كه نامه را ببرم به او بدهم. امروز تصميم جدّى داشتم پيش ايشان بروم كه اين جريان پيش آمد.(36)

امدادهاى غيبى

فرزند ايشان نقل كرده است: يك روز زنى معلول، كه بر روى ويلچر بود، آمده بود در خانه و از پدرم خواسته بود كه دو تومان به او بدهد تا اجاره عقب افتاده منزلشان را بپردازد. پدرم از من پرسيد: در خانه پول هست؟ كه من هم پول نداشتم. پدرم شديداً ناراحت شد. گفتم: آقاجان! ناراحتى ندارد، بگو پول ندارم تا پيش فرد ديگرى برود. گفت: اين خانم، همسر يكى از بازارى هاى قديم است كه او خيلى آدم خوبى بود و به كار مردم مى رسيد. حال، روزگار چه بازى با آنان كرده كه به اين روز افتاده اند؟! و من نمى توانم او را دست خالى رد كنم. در همين حين، شخصى آمد و پاكتى به پدرم داد و گفت: آقاى مجتهدى اين را فرستاده و گفته كه آقاى برقعى شديداً به اين پاكت نياز دارد. در پاكت، دو تومان پول بود كه پدرم آن را به آن خانم داد.(37)

مجلس عرشيان

يك روز آقاى برقعى منزل آقاى مجتهدى روضه مى خوانده كه در همان حين مى گويد: خوش آمديد، جانم فدايتان! آقا جان، بفرماييد بالاى مجلس. مردم تعجب مى كنند. بعد از اين كه از منبر پايين مى آيد، در گوشه اى مى نشيند و گريه مى كند. وقتى علتش را پرسيدند، گفت: آقاى مجتهدى گفته بود كه امروز آقا امام رضا (ع) به مجلس مى آيند و آقا در موقع روضه آمدند، ولى نفهميدم كجا رفتند.(38)

مرحوم برقعى جملات ادبى زيبايى در منبر داشت كه بخصوص در تكيه به صوت بدون كوچكترين سِكته اى پشت سر هم بيان مى فرمود از جمله در بيان شخصيت مولا حضرت على بيان مى داشت.

1 - پيغمبر فرمود: يا على! خدا چيزهايى بتو داد كه به احدى حتّى خود من نداد خدا همسرى چون زهرا (س) به تو داد. همسر من خديجه مادر زهرا (س) سرور و سالار زنان بهشتى ولى بپاى زهرا (س) نمى رسد.

2 - پيغمبر فرمود: يا على! خدا آقازادگانى چون حسن و حسين (ع) به تو داد به احدى حتّى خود من چنين آقازادگانى داده نشد.

3 - پيغمبر فرمود: يا على! خدا پدر زنى همچو من به تو داد به احدى حتّى خود من چنين پدر زنى داده نشد و سپس با حالت تكيه صوت كه مخصوص خودش بود و در تاريخ صدساله اخير منبر كسى اين چنين قدرتى در تكيه صوت نداشت ادامه مى داد. - مرد بزرگ بود شخصيت بزرگ بود يك ضربت زد در يوم الخندق اسلام پايدار شد - يك ضربت خورد همه آرزوها به زير خاك رفت .

مرحوم برقعى در ميان فضائل حضرت زهرا (س) مى فرمود:

حضرت مريم چهل سال به رياضت نشست از دامانش يك مسيح به عالم داده شد حضرت زهرا (س) چهل روز به رياضت نشست از دامانش يازده مسيح به عالم داده شد.

وفات

سيدمرتضى پس از آن كه بيش از نيم قرن در شهر مقدس قم به عنوان برجسته ترين خطيب به وعظ و ارشاد مردم اشتغال داشت، سرانجام در 24 آذر 1366 ش. به هنگام عزيمت براى منبر، در تصادف رانندگى جان خود را به حضرت جانان تقديم كرد.(39) و شهر قم و عاشقان اهل بيت (ع) نغمه خوان گلستان ولايت را براى هميشه از دست داد و آنان را در سوگ نشاند.

آقاى يثربى نقل مى كرد كه براى يكى از طلبه ها در سالگرد آقاى برقعى مكاشفه اى شده بود بدين قرار: «من رفتم باغ بهشت. ديدم روى قبر آقاى برقعى باز است و پيامبر اكرم (ص) بالاى سر او و ائمه اطهار (ع) دور قبر حلقه زده بودند. حضرت رسول فرمودند: ايشان در مصيبت فرزندم دامن دامن اشك ريخته است. بعد فرمودند: از بين چهل نفر يك نفر اين گونه مى شود. خواستم چيزى بگويم كه آقاى برقعى انگشت به لبش گذاشت يعنى: دم فرو بند، ادب نگاهدار و هيچ مگو.»(40)

مدفن و سنگ مزار

پس از وفات، او را در قبرستان «باغ بهشت» قم دفن كردند. بر سنگ مزارش چنين نگاشته شده:

آرامگاه

دانشمند معظم، خطيب توانا مرحوم حجة الاسلام و المسلمين حاج سيد مرتضى برقعى واعظ كه در تاريخ 1366 / 9 / 24 در راه اقامه عزادارى حضرت سيد الشهداء دعوت حق را لبيك گفت.

منبع: ستارگان حرم / جمعي از نويسندگان، قم، نشر زائر، جلد 12


1 - مصاحبه با حضرت آيت اللّه يثربى(واعظ معروف قمى).

2 - مصاحبه با سيد على برقعى، فرزند بزرگ مرحوم سيد مرتضى برقعى.

3 - جهت نمونه ر.ك: «بوستان ولايت»، محمود طلوعى گوكانى، چ اوّل، 1379، ج 2، ص 41.

4 و 5 و 6 و 7 - مصاحبه با سيدعلى برقعى.

8 - فرهنگ آنندراج، ج 2، ص 1490.

9 - مصاحبه با آيت اللّه يثربى.

10 - عنكبوت، 41.

11 - گفت و گو با آيت اللّه يثربى.

12 - سوره فرقان، 74.

13 و 14 - گفت و گو با آيت اللّه يثربى.

15 - طه، 12.

16 و 17 - مصاحبه با سيّد على برقعى.

18 - مصاحبه با آيت اللّه يثربى.

19 - بحارالانوار، ج 73، ص 308.

20 - مصاحبه با آيت اللّه يثربى.

21 - گفت و گو با سيدعلى برقعى.

22 و 23 - مصاحبه با سيدمجتبى، برادرزاده مرحوم سيد مرتضى برقعى.

24 - آيت اللّه العظمى سيدحسين بروجردى متولد 1292 ق. و متوفاى 13 شوال 1380 ق. (1340 / 1 / 10 ش) ايشان در زمان خود تنها مرجع مطرح بود. از كارهاى علمى ايشان(علاوه بر نوشتن متون فقهى و حاشيه بر بعضى كتب)، نظارت بر نوشتن جامع الاحاديث است. از ديگر فعاليت هاى ايشان ساختن، مساجد در كشورهاى مختلف بود. (به نقل آيت اللّه شيخ على پناه اشتهاردى) شخصيت هاى بزرگى مثل مرحوم امام خمينى، آيت اللّه گلپايگانى، آيت اللّه بهجت و... از محضرش فيض برده اند.

25 - مصاحبه با آيت اللّه يثربى.

26 و 27 - مصاحبه با سيدعلى برقعى و سيدمجتبى برقعى.

28 - صف، 10.

29 - رحمن، 14.

30 - طه، 17 و 18.

31 - مصاحبه با آيت اللّه يثربى، سيدعلى برقعى و سيدمجتبى برقعى.

32 و 33 - مصاحبه با سيدعلى برقعى.

34 - آيت الله يثربى.

35 - حاج شيخ جعفر مجتهدى: متولّد 27 جمادى الثانى 1343(1303 / 10 / 1)، و متوفّاى 6 رمضان المبارك 1416(1374 / 11 / 16 ش). پدرش حاج ميرزا يوسف، فردى مرفّه و متديّن بود و كاروانى داشت كه زائران را به عتبات عاليات مى برد. شيخ جعفر از اوان نوجوانى به دنبال تزكيه و تهذيب نفس بود و براى اين كه بتواند فقرا را از فقر نجات دهد رو به علم كيميا مى آورد. بعد از مدتى ندايى مى شنود كه: «كيميا محبت ما اهل بيت است؛ اگر به دنبال آن هستى، قدم بگذار و ثابت باش». پس از اين، مسير زندگى وى عوض مى شود. به نجف مى رود و پيش پينه دوزى مشغول كار مى شود(بر حسب امرى كه در مكاشفه به او شده بود)، بعد از يك سال تمام دارايى خود را به مستأجران مى بخشد و سال ها رياضت مى كشد و از فيض زيارت مولا على و آقا سيدالشهدا (ع) توشه ها برمى دارد. حدود بيست سال خانه به دوش بوده است و سرانجام در قم رحل اقامت مى افكند و سال هاى آخر عمر خود را در كنار جوار مقدس امام رضا (ع) سپرى مى كند. زندگى اش سراسر شگفتى بود. جهت اطلاع بيشتر درباره زندگى وى، ر.ك: لاله اى از ملكوت(سيرى در زندگى آقاشيخ جعفر مجتهدى)، حميد سفيدآبيان، نشر لاهوت، محرّم 1422.

36 - لاله اى از ملكوت، ص 351 و 352.

37 - گفت و گو با سيدعلى برقعى.

38 - لاله اى از ملكوت، ص 358.

39 - پيام قم، سال سوم، ش 63، دى 79 و سنگ قبر مرحوم سيدمرتضى برقعى.

40 - گفت و گو با آيت اللّه يثربى.

 



گالری تصاویر



مقاله های مرتبط
در این قسمت موردی یافت نشد