صفحه اصلی   /   بازگشت

درنگى در شخصيت حديثى "جابر بن يزيد جعفى"

عليرضا هزار

اصول أربعمأة در پديدارى و طراحىِ هندسه كتب نخستين حديث، تأثيرى هويدا و محورى داشته است و بسيار طبيعى است كه در طرحِ انديشه هاىِ رجالى، پيوندى تعاملى ميان اصل و صاحبِ اصل برقرار شود؛ آن گونه كه قوّت اصل، مرتبه بلند دانش و شخصيت رفيع صاحب آن را تداعى كند.

لازم به ذكر است كه نظر پيشگفته، به هيچ روى، تقابلى با نقدهاى رجالى نداشته و ارزش و سودمندى آنها را انكار نمى كند.

نوشتارى كه خواهد آمد، نگاهى كوتاه است به شخصيت يكى از اعاظم اصحابِ ائمه(ع) و نيز ناقلان اخبار آنان.

اين مقاله، در پىِ احياىِ نام و تجديد يادِ يكى از صاحبان اصول اربعمأة، يعنى جابر بن يزيد جعفى است كه در كتب تراجم و رجال، قضاوت هاى گوناگونى درباره او به چشم مى خورد.

آنچه بيش از همه، نگارنده را به پرداختن درباره جابر بن يزيد را داشت از يك سو، كثرت رواياتى است كه از طريق او نقل شده و از جانب ديگر، طعن هايى است كه بر او وارد شده است.

اين ناسازى و فراز و فرودهاىِ آنى، مسير مطالعه و بررسى هاى شخصيت وى را ناموزون ساخته است.

آنچه بيش از همه در اين پژوهش بدان عنايت شده است، به دستِ دادنِ بحثى رجالى و ترجمه اى صحيح از جابر، و زدودن غبار ابهام و بَسا اتهام از ساحتِ وى بوده است؛ چه رويكردها و داورى هاى ناهمگونى از او، در تصفحّ كتب رجالى رخ مى نمايد.

در اين نوشتار، بيشتر به آرا و داورى هاى دانشوران شيعى پرداخته شده است، اما در انتها به حوزه رجالى عامه و نظريه هاى آنان درباره وى نظرى افكنده شده است.

سعى بر آن است تا در اين معركه آرا با بررسى نظرات عرضه شده، نتيجه اى مقبول دست دهد.

مهم ترين سخنان طرح شده درباره جابر بن يزيد بدين قرار است:

1 . نجاشى(ره) در كتاب رجال خود، جابر را تضعيف كرده و به كاستى و اختلاط منقولات فقهى (حلال و حرام) او معتقد است:

روى عنه جماعة غمز فيهم وضعفّوا... و كان في نفسه مختلطا... و قلّ ما يورد عنه شي ء في الحلال و الحرام.1

2 . در كتاب كشّى در ذيلِ نامِ جابر، دو دسته روايات آمده كه پاره اى از آنها به مدح، و شعبه اى ديگر به قدحش نظر دارند. 2

3 . ابن غضايرى هم على رغمِ آنكه بيشترينه روشش جرح راويان است، درباره جابر مى گويد:

إنّه كان ثقة في نفسه، و جُلَّ من روى عنه ضعيف. 3

4 . شيخ مفيد(ره) در رسالة العددية مى نويسد:

إنّه من الفقهاء الّذين لا مطعن فيهم، و لا طريق إلى ذمّ واحد منهم. 4

5 . شيخ طوسى(ره)، وى را صاحب اصلى از اصول أربعماة مى داند. 5

6 . مرحوم ابن شهرآشوب، وى را از خواصّ اصحابِ حضرت صادق(ع) شمرده و بابِ علمِ امامِ باقر(ع) مى داندش و مى نگارد:

إنّه من خواصّ الصادق(ع) ، و أنّه باب لأبي جعفر(ع) ، والمراد أنّه باب لعلمه(ع) . 6

7 . علامه حلّى(ره) نيز، اثباتاً و يا نفياً بدو نپرداخته و تنها به ثبت نامش بسنده كرده است. 7

معرّفى اجمالى جابر

بر اساس نقل نجاشى(ره) نام وى جابر بن يزيد و كنيه اش أبو عبداللّه، أبو محمّد، و أبو زيد بوده است كه بيشتر به أبو عبداللّه مشهور است.

جعفه نام قبيله اى در عرب است و جعفى بدان قبيله، منسوب است. قبيله جابر در (عام الوفود) به اسلام گرويد.

وى از اصحاب صادقين(ع) بوده، از تابعان به شمار مى آيد. 8

شخصيت و مرتبه جابر در آينه روايات

1 . عن عبداللّه بن الفضل الهاشمي، قال: كنت عند الصادق، جعفر بن محمّد(ع) إذ دخل مفضل بن عمر، فلمّا بصر به ضحك إليه، ثمّ قال: إلىّ يا مفضل!... فقال: يابن رسول اللّه(ص) فما منزلة جابر بن يزيد عنكم؟

قال: «منزل سلمان من رسول اللّه(ص) ».9

2 . عن زياد بن أبي الحلال، قال: إختلف أصحابنا في أحاديث جابر الجعفي، فقلت: أنا أسأل أبا عبداللّه(ع). فلمّا دخلت ابتدأني، فقال »: رحم اللّه جابر الجعفي كان يصدق علينا « .10

3 . عن أبي محمّد حسن بن علي الثاني(ع)، قال: «ولد أبوجعفر محمّد الباقر... و بوّابه جابر بن يزيد الجعفي».11

4. عن زياد بن أبى الحلال، قال: إختلف الناس في جابر بن يزيد و أحاديثه و أعاجيبه. قال: فدخلت على أبي عبداللّه(ع) و أنا أريد أن أسأله منه، فابتدأني من غير أن أساله، «رحم اللّه جابر بن يزيد الجعفي، كان يصدق علينا» .12

5 . عن أبي جميلة، عن جابر الجعفي، قال: حدّثني أبو جعفر(ع) سبعين الف حديث، لم اُحدِّث بها أحداً أبدا. قال جابر: قلت لأبي جعفر(ع)، جعلت فداك! إنّك حملتنى وقراً عظيماً بما حدّثتنى به من سرّكم الّذي لا أحدّث به أحداً، و ربّما جاش في صدري حتى يأخذني منه شبيه الجنون.

قال: «يا جابر، فإذا كان ذلك، فاخرج إلى الجبّان، فاحفر حفيرة، و دلّ رأسك فيها، ثمّ قل: حدثني محمّد بن علي بكذا و كذا» .13

6 . عن جابر بن يزيد، قال: حدّثني محمّد بن على(ع) بسبعين حديثاً لم اُحدّث بها أحداً قطّ، و لا اُحدث بها أحداً أبداً، فلمّا مضى محمّد بن علي(ع)، ثقلت على عنقي، وضاق بها صدري، فأتيت أبا عبداللّه(ع) ، فقلت: جعلت فداك! إنّ أباك حدّثني بسبعين حديثاً لم يخرج منّى شيئاً منها، و لا يخرج شى ء منها إلى أحد، و أمرني بسترها، و قد ثقلت على عنقي و ضاق بها صدري، فما تأمرني.

فقال: «يا جابر، إذا ضاق بها من ذلك شي ء، فاخرج إلى الجبّانة، واحفر حفيرة، ثمّ دلّ رأسك فيها و قل: حدّثني محمّد بن علي بكذا و كذا، ثمّ طمّه، فإنّ الأرض تستر عليك». قال جابر: ففعلت ذلك، فخفّ عنّي ما كنت أجده.14

7 . عن أبى جعفر(ع) ، قال: «يا جابر، إنّ الجاحد لصحاب الزّمان، كجاحد لرسول اللّه(ع) في أيّامه. إسمع و عِ». قلت: إذا شئت. قال: «إسمع و عِ و بلّغ إذا انتهت بك راحلتك» .15

آنچه از روايات فهميده مى شود ثبات و ژرفْ ايمانىِ جابر است كه وى را باب علم و محرم راز معصومان، و سينه اش را زمينِ ايمن و محملى موثق براىِ اسرارِ ناگفته اهل بيت(ع) ساخته است.

از جمله فصول روايى كه حجمِ كثيرى از اخبار را در خود جاى داده است، ابوابى است كه در آنها، حديثْ فهمى و تحمل آنها را مستصعب خوانده است. علامه مجلسى(ره) در بحار الأنوار فصلى را با 116 روايت به اين موضوع اختصاص داده است.16

روايتِ ذيل نمونه اى از آن بسيار است:

عن شعيب الحداد، قال: سمعت الصادق جعفر بن محمّد(ع) ، يقول: «إنّ حديثنا صعب مستصعب، لا يحتمله إلاّ ملك مقرّب، أو نبىّ مرسَل، أو عبد امتحن اللّه قلبه للإيمان، أو مدينة حصينة». قال عمر: فقلت لشعيب: يا أبا الحسن، و أىّ شي ء المدينة الحصينة؟ قال: سألت الصادق(ع) عنها، فقال لي: «القلب المجتمع» .17

با تأمل و درنگ در رواياتى از اين دست، و نظر در پيشينه تاريخىِ شخصيّت جابر، مى توان وى را ـ كه از خاصان و خلوت نشينان حريمِ قدس اهل بيت(ع) بوده ـ مصداق تامّ «عبد امتحن اللّه قلبه للايمان»، و يا «المدينة الحصينة» دانست.

توثيق هاى رسيده از عامّه

پاره اى از هم عصران جابر به وثاقت و مقبولى سخنانش تصريح داشته اند، هرچند كه مذهب و روايات نقل شده از جانب جابر را در تعارض و تقابل با آيين خود مى ديده اند.

1 . سفيان ثورى ـ كه نزد عامه با تعابيرى چون: الفقيه، الثقه، العابد، الحجّة، و الإمام ستوده شده ـ درباره جابر مى گويد:

إذا قال جابر: «حدّثنا و أخبرنا»، فذاك.18

همچنين گفته است:

كان جابر ورعاً في الحديث، ما رأيت أورع في الحديث منه. 19

نيز همو در پاسخ به شعبه كه مى خواست در قدح جابر سخنانى بگويد گفت:

لئن تكلّمت في جابر الجعفي لأتكلمنّ فيك. 20

2 . وكيع بن جراح ـ كه از بزرگان عامه و واجد القابِ الحافظ، الثقة و أحد الأعلام، در كتاب هاى رجالى اهل سنت است ـ مى گويد:

مهما شككتم في شى ء، فلا تشكوا في أنّ جابر ثقة.21

3 . زهير بن معاوية كوفى ـ كه شخصيتى علمى و موثق در ميان عامه به شمار مى آيد ـ درباره جابر چنين گفته است:

كان إذا قال: «سمعت، أو سألت»، فهو من أصدق الناس.22

توثيقات بزرگان شيعه درباره جابر
1 . كشّى(ره) در كتاب رجال، پس از نقل روايتى با اسنادِ صحيح درباره جابر كه:

عن زياد بن أبي الحلال، عن أبي عبداللّه(ع): «رحم اللّه جابراً كان يصدق علينا» .23

مى گويد:

روى عن سفيان الثوري، أنّه قال: جابر الجعفي صدوق في الحديث، إلاّ أنّه كان يتشيع. و حكى عنه، أنّه قال: ما رأيت أورع بالحديث من جابر. 24

همو پس از نقل اين سخن كه «جابر هفتاد هزار حديث، حفظ داشته و بر كسى باز نگفته است» مى گويد:

إنّه أحياناً قد يضيق صدره بما يحتمل من الأسرار، فيأمره(ع) أن يلجأ إلى الجبل،

أو الصحراء، و ينفس عن نفسه بالحديث، لا إلى أحد. 25

و نيز ديگر بار كشى در ترجمه يونس بن الفضل بن شاذان مى نگارد:

إنّ يونس حجّ أربعاًً و خمسين حجّة واعتمر أربعاً و خمسين عمرة، و كتب ألف جلد ردّاً على المخالفين... و يقال: إنتهى علم الأئمة(ع) إلى أربعة نفر، أوّلهم سلمان، و الثاني جابر... 26.

2 . مرحوم شيخ مفيد در بحث خود درباره اين روايت كه:

إنّ شهر رمضان، شهر من شهور السنة، يكون تسعة و عشرين يوماً و يكون ثلاثين يوماً،27

مى گويد:

راويان اين خبر، همه از فقيهانِ اصحابِ صادقين و حضرت كاظم و امام رضا(ع) هستند.

سپس آنان را بدين اوصاف مى ستايد:

فهم... الأعلام الرؤساء، المأخوذ عنهم الحلال و الحرام و الفتيا و الأحكام، الّذين لا يطعن عليهم، و لا طريق إلى ذمّ واحد منهم، و هم أصحاب الأصول المدوّنة و المصنفات المشهورة، و كلاّ قد أجمعوا نقلاً و عملاً.28

و پس از اين جمله ها، در نام بردنِ راويان حديثِ پيشگفته، به جابر بن يزيد هم اشاره مى كند.

3 . علاّ مه حلّى(ره) در خلاصة الأقوال، در اين باره از قولِ ابن غضايرى مى نويسد:

إنّه ثقة في نفسه. 29

كتاب ها و نگارش هاىِ منسوب به جابر

1 . اصل؛ همان طور كه در صدر بحث قلمى شد، شيخ طوسى(ره)، جابر را يكى از

صاحبان اصول أربعمأة دانسته و در الفهرست چنين آورده است:

إنّه تابعي، أسند 30 عنه و له أصل. 31

2 . التفسير؛ نجاشى(ره) مى نگارد:

و له كتب، و منها التفسير، و روى هذه النسخة احمد بن محمّد بن سعيد، عن جعفر بن عبداللّه، المحمدي، عن يحيى بن جندب الزارع، عن عمر بن شمر، عن جابر.32

از مؤيدات ديگر اين سخن، روايت زير است:

عن مفضل بن عمر قال: سألت أبا عبداللّه(ع) عن تفسير جابر؟ فقال: «لا تحدّث به السفلة فيذيعوه» .33

3 . النوادر؛ نجاشى(ره) كتاب النوادر را از وى مى داند.34

زرارى نيز در رساله اش درباره آل أعين مى گويد:

كتاب جابر الجعفي، حدّثني به خال أبي أبو العباس الرزاز، عن القاسم بن الربيع، عن أبي سنان، عن عمار، عن منخل، عن جابر، و عن يحيى بن زكريا، عن ابن سنان، عن عمار، عن منخل، عن جابر. 35

كتاب هاى ديگرى نيز به جابر نسبت داده شده است. نجاشى(ره) مى گويد:

و له كتاب الجمل، و كتاب الصفين و كتاب النهروان و كتاب مقتل امير المؤمنين(ع) و كتاب مقتل الحسين(ع ) . 36

بيان و تحليل خبر رسيده در قدح جابر
در ميان شمارِ بسيارِ اخبارى كه درباره جابر آمده است، تنها يكى در وى طعن مى افكند. و آن، روايتى است كه كشّى(ره) در كتاب رجالش آورده است.

عن زرارة، قال: سألت أبا عبداللّه(ع)، عن أحاديث جابر، فقال: «ما رأيته عند أبي قطّ إلاّ مرّة واحدة، و ما دخل علىّ قطّ» .37

هر چند، واحد بودن اين خبر، و نيز حجمِ كثيرِ روايات در كفه ديگر، توانِ تعارض و تقابل را از اين تك خبر مى ستاند، ليك با فرض صدور، مى سزد كه اين معنا را در عداد تأويل دانست، و نه حكم به ظاهر روايت. آية اللّه خويى(ره) را باور اين است كه:

إنّ الرواية محمولة على نحو من التورية.38

و نيز مى توان پاى اين احتمال را در ميان آورد كه، بسا فضاىِ ويژه زمانى يا مكانىِ پرسشِ زرارة، چنين پاسخى را مى طلبيده است. به علاوه، روايات بسيارى كه جابرْ مستقيم و مخاطبانه از امام باقر(ع) نقل كرده است، با عبارت «ما رأيته عند أبي قطّ إلاّ مرّة واحدة» تناسب و هم خوانى ندارد. همچنين احاديثِ او از حضرت صادق(ع) گرچه در مقايسه با روايات نقل كرده از حضرت باقر(ع) كم تر است، اما با جمله «و ما دخل علىّ قطّ»، قابل جمع نيست.

رواياتى از اين دست كه به جهت توريه و فرافكنى و نيز مصلحتِ حال راوى بيان شده است، در متون حديثى بسيار بوده، حتى درباره راويانى كه در وثاقتشان ترديدى نيست، هم آمده است؛ بسانِ آنچه درباره مفضل بن عمر رسيده است:

عن إسماعيل بن جابر، قال: قال أبو عبداللّه(ع): «إئت المفضل، و قل له: يا كافر، يا مشرك، ما تريد إلى إبني؟ تريد أن تقتله؟» .39

البته وجه صدور اين روايت معلوم است و نمى توان با تكيه بر ظهور آن، كفر و شرك
مفضل را استنباط كرد.

اختناق سياسى و هراس آفرينى كه هماره از جانبِ ستم پيشگان، سايه منحوسش بر قامت اهل بيت(ع) و صحابيانشان افكنده شده بود، صدور چنين سخنانِ توريه آميزى را روا مى داشت، تا شايد دفع ضرر و منعِ خطرى كند؛ لذا بر عهده حديث پژوهان است تا در كاوش هاى خود، با ژرف انديشى و احاطه بر فضاى صدور حديث، حقيقت را باز شناسند و غبارِ ابهام را بنشانند.

به هر روى، با نظر در آنچه كه تاكنون قلمى شد، مسلّم مى داريم كه هرگز نمى توان با استناد و تكيه بر روايتى واحد ـ كه در مقام بيان واقع هم نبوده است ـ ، حكم به عدم وثاقت كسى چون جابر كرد.

بررسى ادلّه تضعيف جابر در بيان نجاشى

در ميان رجال پژوهان، نجاشى(ره) او را ضعيف خوانده و دلايلى چند هم بر ادعاى خويش نشانده است. اينك به ذكر اين دلايل و بررسى و نقد آنها مى پردازيم:

يكم . وى در كتاب رجال خود، يكى از مواردى كه قوّت و وثاقت جابر را كاسته و فرو ريخته است، چنين مى داند:

روى عنه جماعة غمز فيهم، وضعّفوا، منهم: عمرو بن شمر، و مفضل بن صالح، و منخل بن جميل و يوسف بن يعقوب.40

اين كلام نجاشى(ره) با آنچه از شيخ مفيد(ره) در بحث توثيقات آورديم، تقابلى بيّن دارد. به علاوه، مگر مى توان به حكم كلّى، هر غمزى را موجب و دليل سلب وثاقت راوى، و يا نفى و حذفِ حجيّت رواياتش دانست؟ اگر چنان كنيم، بسيارى از ثقات و بزرگانِ روّات، بسانِ بريد، ابو بصير، حمران، محمّد بن مسلم و پاره اى ديگر، مجروح و مطعون بوده، خود و رواياتشان از حوزه اعتماد برون خواهند شد؛ زيرا عده اى كه ناقل روايات اين بزرگان بوده اند، پريشان حال و غمزآلوده هستند.

همچنين، اگر افرادى ضعيف و ناموثّق، از شخصى موثّق روايتى نقل كنند، ضررى بر

وثاقت معتمَد نزده، وى را نا امين نمى كند. از سوى ديگر، هرچند بپذيريم كه ضعيفانى 41 از جابر نقل كرده اند، چرا اين نقل ضعيفان را علت ناموثق بودنِ وى بدانيم، با آنكه مى دانيم، اخبارِ بسيار ديگرى نيز هست كه خيل كثير موجهان و موثّقان از جابر، نقل كرده اند. از طرفى، اين دو پاره، با هم كاملاً نابرابر و غير قابل قياس بوده، تعداد نقل هاى سالم و محكم، بسيار بيشتر از دسته ديگر است.

دوم . نجاشى(ره) گفته است:

و كان فى نفسه مختلطاً، و كان شيخنا أبو عبداللّه، محمّد بن محمّد بن نعمان(ره) ينشدنا اَشعاراً كثيرة في معناه، يدلّ على الاختلاط، و ليس هذا موضعاً لذكرها. 42

اينكه در زمانى خاص، آن هم به عللى اخص، جابر در سيماى مجانين رخ كرد و چنان كرد كه مى كنند، ترديدى نداريم و در ادامه سخن به ذكر و بررسى اخبار آن خواهيم پرداخت؛ ليكن سخن مرحوم نجاشى(كان في نفسه مختلطا) بناى ادعايى است، بى تكيه بر عمادِ دليل، و بسا كه تسامح و كم ذوقى در تعبير باشد؛ چه شنيدن چند بيت شعر كه نظر به پريشان حالى دارد، توجيهى وجيه براى اين سهوِ تعبير نخواهد بود.

رجال پژوه معاصر، آيةاللّه داورى، درباره اين كلام نجاشى مى گويد:

انّا لم نعرف وجهاً لقوله «و كان في نفسه مختلطا»، و لم يذكر ما يدلّ عليه؛ نعم لعلّ منشأ نسبة التخليط إليه قوله «و روى عنه جماعة غمز فيهم و ضعفوا»، بل كيف يعرف كونه مخلطاً، إذا كان الرواة عنه ضعفاء، و نحن لانريد أن نتعرض على الشهادة؛ فلعلّ النجاشى اعتمد على مبادي و مقدمات لم تصل إلينا، و إنّما الغرض هو الإشارة إلى هذه الملاحظة، و إلاّ فكلام نجاشي لم نعرف وجهه. 43

در تهذيب المقال هم درباره رأى نجاشى آمده است:

والعجب من استناد النجاشى بأشعار ينشدها شيخه مع ذلك و إهماله الروايات الّتي رواها و سائر المشائخ كالكلينى، والصدوق، والشيخ، و من سبق ذكر رواياتهم في مدحه.44

سوم . نجاشى(ره) در ادامه مى نگارد:

و قلّ ما يورد عنه شي ء في الحلالِ و الحرام.45

كم نقلى روايات فقهى (حلال و حرام) دليلى بر عدم قوّت راوى نيست. به علاوه، كم تعداد بودن روايات فقهى در كارنامه جابر، در سنجش و قياس با موضوعات بسيار ديگرى است كه وى نقلشان كرده است؛ موضوعاتى بسان تفسير، معارف، توحيد، امامت و غيره. و بسا كه كلام نجاشى، صرفاً اِخبارى باشد از محتوا و درونه روايات جابر، و نه دليل ناموثق بودن و يا كم ارزش دانستن رواياتش.

جابر و شبهه جنون

پيش از بسط كلام در اين قسمت، مى سزد كه تذكر دهيم، آنچه از مجموع روايات، برآمدنى است كه جابر مجنون نبوده، بلكه خويش را مجنون مى نمايانده است. اين خطا ـ كه از صد صواب اولى تر بُوَد ـ ، در واقع، مأموريت جابر و گريز و رهيدن از فتنه و توطئه هاى سياسى عصر خويش بوده است. آنچه در پى مى آيد، اخبار رسيده در اين باب است:

1 . عن عبدالحميد بن أبى العلاء، قال: دخلت المسجد حين قتل الوليد، فاذا الناس مجتمعون. قال: فأتيتهم، فاذا جابر الجعفي عليه عمامة خزّ حمرآء، و إذا هو يقول: حدثني وصي الأوصياء، و وارث علم الأنبياء، محمّد بن على(ع). قال: فقال الناس: جنّ جابر، جنّ جابر. 46

2 . علي بن عبداللّه قال: خرج جابر ذات يوم و على رأسه قوصرة، راكباً قصبة حتّى مرّ

على سلك الكوفة، فجعل الناس يقولون: جنّ جابر، جنّ جابر، فلبثنا بعد ذلك أيّاماً، فاذا كتاب هشام قد جاء بحمله اليه، فسأل عنه الأمير، فشهدوا عنده أنّه قد اختلط، و كتب بذلك إلى هشام، فلم يعرض له. ثمّ رجع إلى ما كان من حاله الأوّل. 47

3 . عن نعمان بن بشير قال: كنت مزاملاً لجابر بن يزيد، فلمّا ان كنّا بالمدينة دخل على أبي جعفر(ع)، فودّعه و خرج من عنده و هو مسرور، حتى وردنا الاُخيرجة، أوّل منزل، نعدل من فيد 48 إلى المدينة يوم الجمعة، فصلينا الزوال، فلمّا نهض بنا البعير، و إذا برجل طوال آدم، معه كتاب، فناوله جابر فتناوله، فقبّلَه و وضعه على عينيه، و إذا هو من محمّد بن على(ع) إلى جابر بن يزيد، و عليه طين أسود رطب، فقال له: متى عهدك بسيدي؟ فقال: الساعة. فقال: قبل الصلاة أو بعد الصلاة؟ فقال: بعدالصلاة. ففكّ الخاتم و أقبل يقرؤه، و يقبض وجهه حتى أتى على آخره. ثمّ أمسك الكتاب، فما رأيته ضاحكا و لا مسروراً حتى وافى الكوفة؛ فلمّا وافينا الكوفة ليلاً، بتّ ليلتي، فلمّا أصبحتُ أتيته إعظاماً له، فوجدته قد خرج علىّ ، و فى عنقه كعاب قد علّقها و قد ركب قصبة، و هو يقول: أجد منصور بن جمهور أميراً غير مأمور، و أبياتاً من نحو هذا. فنظر في وجهى و نظرت فى وجهه، فلم يقل لي شيئاً و لم أقل له. و أقبلت أبكي لمّا رأيته. واجتمع علىّ و عليه الصبيان و الثانى،، و جاء حتى دخل الرحبة. و أقبل يدور مع الصبيان و الناس يقولون: (جن جابر بن يزيد، جُنّ). فواللّه ما مضت الأيام حتّى ورد كتاب هشام بن عبدالملك إلى واليه: (أن أنظر رجلا يقال له: جابر بن يزيد الجعفي، فاضرب عنقه، وابعث إلىّ برأسه).

فالتفت إلى جلسائه، فقال لهم: من جابر بن يزيد الجعفى؟ قالوا: أصلحك اللّه، كان رجلاً له علم و فضل و حديث، و حجّ فجنّ، و هو ذا في الرحبة مع الصبيان، على القصب يلعب معهم. قال فأشرف عليه، فاذا هو مع الصبيان يلعب على القصب.

فقال: الحمد للّه الذي عافاني من قتله، قال و لم تمض الأيام حتى دخل منصور بن جمهور الكوفة، وصَنَع ما كان يقول جابر.49

4 . عن عمرو بن شمر قال: جاء العلاء بن يزيد رجل من جعفي. قال: خرجت مع جابر لما طلبه هشام حتى انتهى إلى السواد، قال: فبينا نحن قعود، و راعي قريب منّا، إذا لفتت نعجة من شاته إلى حمل، فضحك جابر، فقلت له: ما يضحك، يا أبا محمّد؟ قال: إنّ هذه النعجة دعت حملها فلم يجي. فقالت له: تنحّ عن ذلك الموضع فانّ الذئب عام اوّل أخذ أخاك منه. فقلت: لأعلمنّ حقيّة هذا أو كذبه، فجئت إلى الراعي، فقلت له: يا راعي، تبيعني هذا الحمل. قال فقال: لا. فقلت و لم؟ قال: لأنّ أمّه اقوة شاة في الغنم و أغرز هادرة، و كان الذئب أخذ حملاً لها عند عام الأوّل من ذلك الموضع، فما رجع لبنها حتّى وضعت هذا، فدرّت. فقلت: صدق. ثمّ أقبلنا، فلمّا صرت على جسر الكوفة نظر إلى رجل معه خاتم ياقوت. فقال له: يا فلان، خاتمك هذا البراق أرنيه. قال: فخلعه، فأعطاه، فلمّا صار فى يده رمى به في الفرات. قال الاخر ما صنعت؟ قال: تحبّ أن تأخذه؟ قال: نعم. فقال بيده الى الماء، فأقبل الماء يعلوه بعضه على بعض حتّى إذا قرب تناوله و أخذه. 50

جابر و پيكان هاى تهمت آلود

نزديكى و مصاحبت ويژه جابر با معصومان عصر خويش(ع)، و نقل روايات ناب شيعى و چيرگى وى بر آموزه هاى مذهب و ويژگى هاى ديگر، موجب شد تا پيكان هاى تهمت آلود پاره اى از علماى اهل سنت، به سوى جابر نشانه رود. آنها وى را در كتب رجالى خويش مخدوش و مجروح جلوه دادند؛ اما چنان كه معلوم است، اين رويكرد نه تنها درباره جابر، بلكه بسيارى از بزرگان و ثقاتِ رجال تشيع را هم در بر مى گيرد و باعث كاهش قوّت آن شخص نبوده، كه حكايت از احتشام و اعتبار والاى وى در ديانت شيعى دارد.

پس، چنان نيست كه بتوان تضعيفات عامّه را به نحو تمام پذيرفت و آن را ملاك نهايى ضعف، جرح، و حتى قوّت محسوب كرد. چه بسيار افرادى در كتب عامه، معتبر و فربه شده اند، با آنكه در حقيقت، از سران تحريف دين، و مناقب تراشان و حديث بافان بوده اند. و در مقابل، بسا كسانى كه در ميان رجال حديث اهل سنّت، كوچك و كم ارزش انگاشته شده اند، با آنكه از اعاظم مفاخرِ شيعه هستند. بنابر اين، بعيد نمى نمايد، كه در بازشناسى

رجال صحيح از سقيم، به اين كليد طلايى نگاهى داشته باشيم كه:

خُذة ما خالَفَ العامّة.

بارى، چنان كه گفتيم، جايگاه بلند جابر در تشيع، و نيز پر برگ و بارى دفتر نقل رواياتش، و خصايص ديگر، موجب شده است كه عامّه، وى را به اصنافِ اتهامات و آويزه هاىِ دروغين بيالايند؛ لكن ـ باز همان گونه كه آورديم ـ ، روشن است كه در اين آسمان پوشيده از ابرهاى نيرنگ، كه بر خلايق، به عمد، باران هاىِ جعل و تهمت و تزوير مى باراند، هويت و درونه حقيقى كسانى مانند جابر بن يزيد، نيك نُمود دارد، و رضايت ذهن و نتيجه مندىِ پژوهش هاى پژوهندگان راستْ انديشه را به نيكويى برمى آورد.

پاره اى از اين طعن ها بدين قرارند:

1 . او سبأيى، از اصحاب عبداللّه بن سبا و دروغگوست.

سمعانى در اين باره مى نگارد:

كان سبأيّاً من أصحاب عبداللّه بن سبأ، و كان يقول: إنّ عليّاً يرجع إلى الدنيا. 51

2 . وى شخصى دروغ پرداز است.

ذهبى نيز مى نويسد:

لحميدى عن سفيان: سمعت رجلاً سأل جابراً الجعفي عن قوله (فَلَنْ أبْرَحَ الأرضَ حتّى يأذن لي أو يَحْكم اللّه...) قال: لم يجى ء تأويلها. قال سفيان: كذب. قلت و ما أراد بها؟ قال: الرافضة تقول: إنّ عليّاً في السماء لا يخرج مع من يخرج من ولده حتى يأذّن مناد من السماء: أخرجوا مع فلان. يقول جابر: هذا تأويل هذا. لا تروى عني، كان يؤمن بالرجعة، كذب، بل كانوا إخوةُ يوسف. و قال ابن حبّان: كان سبأيّاً من أصحاب عبداللّه بن سبأ، كان يقول: إنّ عليّاً يرجع إلى الدنيا. و قال ابن عدي: عامّة ما قذفوه به أنّه كان يؤمن بالرجعة. 52

و نيز آورده اند كه:

قال أبو يحيى الحمّاني: سمعت أبا حنيفة يقول: ما رأيت أفضل من عطاء، و لا أكذب من جابر الجعفى، ما أتيته بشى ء إلاّ جاءني فيه بحديث، و زعم أنّ عنده كذا و كذا ألف حديث لم يظهرها. 53

3 . وى احاديث غريب و دور از ذهنى را نقل كرده است.

ذهبى در ميزان الاعتدال از قول شافعى چنين آورده است:

سمعت سفيان، سمعت من جابر الجعفي كلاماً بادرت، خفت أن يقع علينا السقف.54

آنچه آمد، پاره اى از آراى عتاب آلود و سياسى اهل سنّت درباره جابر بود. ما اين گفتارها و تنيده هاىِ عنكبوتانه را نقدْناكرده، گذاشته و مى گذريم.

طبقه جابر

چنان كه در كتب حالْ نگارى قلمى شده است، جابر تابعى بوده و از بعضى صحابيان و بزرگان تابعان روايت مى كند.

جابر از حضرت زينب(ع) ، خطبه فدكيه حضرت صديقه طاهره را نقل مى كند. سند اين روايت چنين است:

قد روى شيخنا الصدوق بإسناده إلى إسماعيل بن مهران، عن أحمد بن محمّد عن جابر، عن زينب بنت على(ع)، قالت: قالت فاطمة(ع) في خطبتها في معنى فدك: للّه فيكم عهد قدّمه إليكم، و بقيّة استخلفها عليكم، كتاب اللّه، بيّنة بصائره و آي منكشفة سرائره، و برهان متجليّة ظواهره... 55.

وى همچنين، از امام سجاد(ع) ، امام باقر(ع) و امام صادق(ع) روايت مى كند. شيخ مفيد(ره) مى نگارد:

و كان جابر بن يزيد الجعفي إذا روى عن محمّد بن علىّ (ع) شيئاً، قال: حدثنى

وصىّ الأوصياء، و وارث علم الأنبياء محمّد بن على بن الحسين(ع).56

شيخ طوسى(ره) نيز در اصحاب باقر(ع) مى نويسد:

جابر بن يزيد بن الحارث بن عبد يغوث الجعفي، توفى سنة ثمان و عشرين و مائة، على ما ذكره ابن حنبل. 57

و نيز مى نگارد:

جابر بن يزيد أبو عبد اللّه الجعفي، تابعي، أسند عنه، روى عنهما(ع) .58

وى همچنين از بزرگانى چون: جابر بن عبد اللّه انصارى، أبو طفيل، حارث بن مسلم، و نيز ابن سابط مكي نقل مى كند.

وفات جابر

نظرهاى گوناگونى در تاريخ وفات جابر بن يزيد گفته شده است. شيخ طوسى(ره) مى نويسد:

وفي سنة ثمان و عشرين و مائة، على ما ذكره ابن حنبل.59

همو مى نگارد:

و قال يحيى بن معين: مات سنة اثنتين و ثلاتين و مأئة.60

از مفضل بن صالح هم رسيده كه گفت:

مات سنة.61

ذهبي مى نويسد:

مات جابر سنة سبع و ستين و مائة.62

هر كدام از سه نظر اوّل (سال 127، 128، 132 ق) نزديك به واقع و پذيرفتنى است؛ چرا كه بر اساس باور نجاشى(ره) وى در زمان امامت حضرت صادق(ع) در گذشته و آن بزرگوار، به سال (81 يا 82 ق) متولد شده و در سال 114 ق، به امامت رسيده و در 148 ق ، شهيد شده است. پس، جابر حدود بيست سال قبل از شهادت امام جعفر صادق(ع) در گذشته است. قول چهارم، يعنى سال 167 ق، به هيچ روى صحيح نيست؛ زيرا با اين گمان، وى در عصر حضرت كاظم(ع) نيز زيسته و از ايشان روايت هم كرده است، با آنكه حضرت در سال 128 ق، ديده به جهان گشوده، و هيچ كس جابر را در شمار اصحاب امام كاظم(ع) نياورده است.63

در پايان، يادكرد اين نكته بايسته مى نمايد، كه آنچه در اين نوشتار قلمى شد، انگاشته ها و برداشت هايى از گفتار و آراى شرح حال نگاران پيشين و پسين، درباره شخصيت جابر بن يزيد جعفى بود. نگارنده بر اين باور است كه نوشته حاضر را بيش از اين، گفتنى ها و فزودنى هاى نقدآميز مى زيبد. اميد است در آينده نه چندان دور، از جانبِ دست اندركاران تحقيق و پژوهش، اين مهم سامان يابد. اين نوشتار بر آن بود كه ترجمه موجود از جابر بن يزيد را نيازمند نگاهى نوين و دوباره انديشى، و نيز موضوعى نگريستنى و بررسيدنى معرفى كند.

جمع و تدوين مسند جابر بن يزيد نيز مهمّى است كه نگارنده، آن را آغاز كرده و توفيق انجامش را از لطيف رحيم درخواه است.

منبع: علوم حديث_شماره 24 ‍،تابستان1381

 


1. رجال النجاشى، ج 1، ص 314 .
2. رجال الكشي، ج 2، ص 780 .
3. خلاصة الأقوال، ص 35 .
4. الردّ على أهل العدد و الرؤية، مجموعه مصنفات شيخ مفيد، ج 9، ص 25 ـ .35
5. الفهرست، ص 73 .
6. مناقب آل أبى طالب(ع) ، ج 4 ، ص 280 .
7. خلاصة الأقوال، ص 25 .
8. ر.ك: رجال النجاشي، ج 1، ص 314 .
9. الإختصاص، ص 216؛ بحارالأنوار، ج 47، ص 395 .
10. رجال الكشي، ص 126؛ بحارالأنوار، ج 46، ص 341، ح 31 .
11. دلائل إمامة، ص 127؛ بحارالأنوار، ج 46، ص 345، ح 39 .
12. بصائر الدرجات، ج 5، باب 10 ، ص 64؛ بحارالأنوار، ج 46، ص 340، ح 30 .
13. الإختصاص، ص 66؛ بحارالانوار، ج 46، ص 340، ح 30 .
14. الكافي، ج 8 ، ص .157
15. الكافي، ج 8 ، ص 18، ح 4 .
16. بحار الأنوار، ج 2، ص 182 ـ 212 .
17. بحار الأنوار، ج 2، ص 183، ح .1
18. تهذيب الكمال، ج 4، ص 469 .
19. تاريخ الإسلام، ج 6 ، ص 60 ـ 59 .
20. ميزان الإعتدال، ج 1، ص 379، ح .1424
21. الكاشف للذهبى، ج 2، ص 165، ح 3368 .
22. ميزان الإعتدال، ج 1، ص 381 .
23. بصائرالدرجات، ج 5 ، باب 10، ص 64؛ بحارالأنوار، ج 47، ص 69 ، ح 20 .
24. رجال الكشي، ج 2، ص 779 .
25. رجال الكشى، ج 2، ص 780 .
26. رجال الكشى، ج 2، ص 780 .
27. بحار الأنوار، ج 96، ص 297، ح 3 .
28. الرّد على أهل العدد و الرؤية، چاپ شده در مجموعه مصنفات شيخ مفيد، ج 9، ص 25 ـ 35 .
29. خلاصة الأقوال، ص .25
30. در دانش مصطلح الحديث تعبير «أسند عنه» نظر به منزلتِ نيكوىِ راوى داشته، بر وثاقتش دلالت مى كند. ر.ك: الرواشح السماوية، ص 65 .
31. ألفهرست، ص 73 .
32. رجال النجاشى، ج 1 ، ص 314 .
33. رجال الكشى، ج 2، ص 442 .
34. رجال النجاشى، ج 1، ص 314 .
35. شرح رسالة أبي غالب الزراري، ص .58
36. رجال النجاشى، ج 1، ص 314 .
37. رجال الكشى، ج 2، ص 436 .
38. معجم رجال الحديث، ج 4، ص .344
39. رجال الكشى، ج 2، ص 813 .
40. رجال النجاشى، ج 1، ص 314 .
41. آية اللّه سيد محمّدعلى موحد ابطحى ـ سلمه اللّه ـ در كتاب تهذيب المقال، رأى نجاشى را در ضعيف خواندن عمر بن شمر، مفضل و ديگرانى كه از جابر نقل كرده اند، مقبول و تام ندانسته، آن را نوعى اتهام و ناشى از علل سياسى و تشيع آن راويان مى داند (ج 5، ص 82 ـ 92 ).
42. رجال النجاشى، ج 1، ص 314 .
43. اصول علم الرجال بين النظرية و التطبيق، ص 512 .
44. تهذيب المقال، ج 5، ص 93 .
45. رجال النجاشي، ج 1، ص 314 .
46. رجال الكشي، ج 2، ص 437 .
47. رجال الكشي، ج 2، ص .443
48. فيد: نصف طريق الحاج من الكوفة اًّلى مكة(معجم البلدان، ج 4، ص 282) .
49. الكافي، ج 1، ص 396، ح 97 .
50. رجال الكشي، ج 2، ص 438 .
51. الأنساب، السمعاني، ج 2 ، ص 68 .
52. ميزان الاعتدال، ج 1، ص 381 ـ 383 .
53. طبقات الحفاظ، ص 46 و 88، في عطاء عن أبي حنيفة .
54. ميزان الاعتدال، ج 1، ص 388 .
55. من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 372، ح 1754 .
56. الإرشاد، ج 2، ص 160.
57. الفهرست، ص 111 .
58. همان، ص .163
59. همان، ص 162 .
60. همان .
61. تهذيب المقال، ج 5، ص 68 .
62. ميزان الاعتدال، ج 1 ، ص 384 .
63. ر.ك: تهذيب المقال، ج 5، ص 68 ـ 69 .
 



گالری تصاویر
در این قسمت موردی یافت نشد



مقاله های مرتبط
در این قسمت موردی یافت نشد