صفحه اصلی   /   بازگشت

زندگي نامه ابن ابي جمهور احسایی

غلامرضا رشيديان

محمد بن زين الدّين علي بن ابراهيم بن حسن ابن ابراهيم بن ابي جمهور اَحسائي يا لَحضاوي (زنده در 904 ق/1499 م) فقيه، محدث و متکلم صوفي مشرب شيعي امامي است که تاريخ ولادت اين دانشمند به درستي معلوم نيست.

الشيّبي با استناد به صورت مجلس مناظره احسائي با متکلم سنّي، تولد او را به طور قطع (838 ق /1435) دانسته است.1

آنچه از منابع معتبر موجود بر مي آيد، اين است که ابن ابي جمهور در نيمه اول قرن (9 ق /15 م) در شهر لحصا يا احساء بحرين، در خانواده اي از اهل علم و تقوا به دنيا آمد. پدرش زين الدّين علي و جدّش شيخ ابراهيم، از علما به شمار مي رفتند. وي در ابتدا نزدِ فضلاي احساء علوم متداول را فرا گرفت و از محضر پدر خود بهره ها برد؛ سپس به عراق سفر کرد و در نجف به حلقه شاگردان شيخ شرف الدين حسن بن عبدالکريم فتّال پيوست و از او اجازه روايت گرفت.2

در (877 ق /1472 م) از طريق شام عازم زيارت کعبه گرديد. ضمن اين سفر، در (کرک نوح) از نواحي جبل عامل و از مراکز معروف شيعه نشين، محضر درس شيخ علي بن هلال جزايري، از شاگردان ابوالعباس احمد بن فهد حلّي، را دريافت و يک ماه نزد وي ماند و از برکات انفاس او بهره مند گرديد و اجازه روايت گرفت. پس از اين سفر به احساء بازگشت و چندي به قصد زيارت عتبات رهسپار عراق شد، و از آنجا براي زيارت مشهد رضا (ع) عازم طوس گرديد.

در اين سفر، رساله «زاد المسافرين في اصول الدّين» را تأليف كرد كه بعدها به درخواست سيد محسن بن محمد رضوي قمي ـ از بزرگان و معاريف مشهد ـ شرحي به نام «كشف البراهين» بر آن نوشت.

ابن ابي جمهور، بقيه عمر خود را در خراسان گذرانيد و همواره ميان طوس و شهرهاي ديگر در سير و سفر بود. در طوس علاوه بر تدريس و تأليف، با علماي اهل سنّت در اثبات حقّانيت مذهب تشيع و خلافت علي (ع) مناظراتي داشته است. مهم ترين اين مناظرات، مناظره با فاضل هروي است كه در 878 ق در خانه سيد محسن رضوي انجام گرفته و فاضل هروي را مجاب كرده است. گرچه در متن مناظرات، درباره فاضل هروي توضيحي داده نشده است. ولي گمان مي رود كه مقصود از اين شخص، شيخ الاسلام احمد بن يحيي بن سعد الدين تفتازاني باشد كه مدت سي سال سمت قضاوت هرات را داشت و در (916 ق / 1510 م) با جمعي از علماي هرات به دستور شاه اسماعيل صفوي كشته شد.3

سال دقيق وفات ابن ابي جمهور روشن نيست؛ اما از قراين چنين برمي آيد كه شيخ تا ذيقعده سال (904 ق /1499 م) زنده بوده است. زيرا در اين تاريخ، به درخواست دوستان و شاگردان خود، شرحي به نام «معين الفکر» بر کتاب «باب حادي عشر» نوشته است.

ابن ابي جمهور با فقيه معروف، محقق ثاني علي بن عبد العال کرکي، معاصر بود.4

آثار ابن ابي الجمهور اَحسائي

1- «عوالي اللئالي العزيزيّه في احاديث الدينيّه»، يا «عوالي اللئالي الحديثيّه علي مذهب الاماميّه»، کتابي است جامع اخبار و روايات شيعه، که داراي يک مقدمه و دو باب و يک خاتمه مي باشد .

باب اول، شامل احاديث فقهي بدون ترتيب متداول، در چهار «مسلک» شاملِ احاديثي که برخي از متقدمان از رسول اکرم و ائمه هدي نقل کرده اند؛ احاديث روايت شده، از طريق جمال المحققين حسن بن يوسف حلّي، احاديثي که شمس الدين محمد بن مکي، معروف به شهيد اول در بعضي از تأليفات خود روايت کرده است؛ احاديث روايت شده به طريقه شيخ مقداد بن عبدالله سيوري مي باشد.

باب دوم، شامل احاديث مرتب شده به ترتيب ابواب فقه، در دو «قِسم»: يکي احاديث روايت شده به طريقه محقق حلّي جعفر بن محمد به روايت شيخ ابوالعباس احمد بن فهد حلّي است.

خاتمه کتاب مشتمل بر دو جمله است:« جمله» اول در احاديث متفرقه و «جمله» دوم در روايات متعلق به علم و اهل علم است.

کتاب «عوالم اللئالي» همواره مورد توجه علماي شيعه بوده است. چنانکه سيد نعمت الله جزايري، شرحي به نام «جواهر الغوالي» يا «مدينة الحديث» بر آن نوشته است. گروهي از مشايخ اماميّه، به دليل اينکه در اين کتاب غثّ و سمين به هم آميخته و در نقل احاديث عامّه زياده روي شده است، مؤلف را موثق ندانسته و بر مروّيات کتابش اعتماد نکرده اند.

مجلسي در اين باره مي نويسد: «کتاب عوالي اللئالي اگر چه مشهور است و مؤلف آن در فضل معروف، ولي چون پوست را از مغز جدا نکرده و اخبار مخالفان متعصب را با روايات اصحاب (اماميه) آميخته است، به همين جهت به نقل برخي از آن اکتفا مي کنيم.5

به طور کلي ايراداتي که بر اين کتاب گرفته اند، بر دو قسم است: يکي ايرادات مربوط به روايات از قبيل مرسل و آحاد و غلو آميز و از مرويات عامه بودن آنها، و ديگري ايرادات مربوط به مؤلف از قبيل صوفي مشرب بودن و تمايل به فلسفه و تساحل در نقل روايات مي باشد.

2- «مجلي مرآةُ المنجي»، کتابي است در علم کلام،آميخته با مباحث فلسفي و عرفاني و قواعد سير و سلوک متصوّفه و خلاصه اي از تهذيب اخلاق که تأليف آن در صفر 896 پايان يافته است.

3- «رسالة الاقطاب الفقهيّه و الوظائف الدينيّه علي مذهب الاماميه»، که درآن قواعد فقهي را مرتب و مدون کرده است.

4-« الانوار المشهديّه في شرح الرّسالة البرمکيّة»، شرحي بر رساله برمکيه.

5-«رساله البرمکيّة فقه الصلوة اليومية».

6-«التحفة الحسينية في شرح الرّسالة الالفيّة ».

7-« المسالک الجامعيّة في شرح الالفيّة الشهيديّة».

8-«تحفة القاصدين في معرفة اصطلاح المحدّثين».

9-«بداية النهاية في الحکمة الاشراقية».

10- رساله «معين الفکر» در شرح کتاب باب حادي عشر.

11- شرحي بر رساله «معين الفکر» به نام «معين المعين».

12- رساله «کاشفة الحال عن احوال الاستدلال»، کتابي است در مبحث اجتهاد.

13- «رسالة في العمل باخبار اصحابنا».

14- «رسالة المناظرة مع الفاضل الهرويّ»، شرح سه مجلس گفتگو و مناظره مولف است با فاضل هروي در مسأله امامت و اثبات حقانيت علي (ع) .

15- رساله «زاد المسافرين في اصول الدين»، در علم کلام.

16- «کشف البراهين در شرح رساله زاد المسافرين».

17- «دُرَ اللئالي العماديّة في الاحاديث الفقهيّة»، در روايات و اخبار که در 899 ق به نام امير عماد الدين،تأليف و در 901 ق پاکنويس شده است.

18 ـ« نثر اللئالي» در احاديث و اخبار.

19 ـ رساله «التحفة الکلامية»، در دو مقاله؛ يکي در تقرير قوانين منطق و ديگري مباحث کلامي.

ابن ابي جمهور شاگرداني نيز داشته است که از او اجازه روايت گرفته اند؛ از آن جمله اند: سيد محسن رضوي قمي که شيخ اجازه قرائت و املاي کتاب «عوالي اللئالي» را به وي داده است، شيخ ربيّة بن جمعه، شيخ شرف الدين محمد طالقاني و شيخ شمس الدين محمد بن صالح غروي.

ابن ابي جمهور، از ميثم بحراني شارح نهج البلاغه بهره برده و با صفاتي از قبيل « علامه اعظم و درياي پهناور...» 6 از او تجليل کرده است.

هدف ابن ابي جمهور، همان هدف سيد حيدر آملي، بوده است و از کتابهاي «جامع الاسرار و منبع الانوار» و همچنين « نص النصوص» (شرح فصوص الحکم ابن عربي) بسيار استفاده کرده و گاهي عين عبارات او را مي آورد و از سيد حيدر آملي، با عبارات «سيد علامه متأخر، داراي قوه مکاشفه راستين، فاضل متأخر و قطب اقطاب 7 (قال الفاضل المتأخر قطب الاقطاب قدس الله نفسه الشريفه) تعريف کرده است.

ابن ابي جمهور، مانند آملي قائل بوده که «شريعت و طريقت و حقيقت، سه کلمه مترادفند به يک معنا، و آن حقيقت شرع محمدي» است.8

ابن ابي جمهور، در فلسفه از شيخ اشراق بسيار متأثر بوده است؛ او را «شيخ الهي» 9 مي نامد و از کتاب حکمة الاشراق 10والمقاومات11 والتلويحات12 وي قسمتهايي را نقل مي کند و در مورد علم الهي نظرات شيخ اشراق را مي پذيرد و با عبارات تحسين آميزي از آن تجليل مي کند. نظر خواجه نصير الدين را نيز طرح مي کند و آن را نيز اشراقي و نظرات ابن سينا را خطا مي داند. ابن جمهور از انسانهاي بزرگي چون: بايزيد بسطامي و حلاج، شبلي، عبد الله انصاري، محمد غزالي، ابن عربي، سعد الدين حموي، الفلاطون، ارسطو، فرخوريوي، فارابي، ابن سينا، فخر رازي، نصير الدين طوسي و قطب الدين شيرازي بهره برده و به سخنان آنان استناد کرده است.

همچنين مطالبي از کتاب «هداية الحکمة» اثيرالدين ابهري، شاگرد خواجه نصير الدين طوسي ذکر کرده و مطالب او را بررسي نموده است.

همانطور که مشاهده مي شود، از حکماء و عرفاء بسيار اقتباس نموده و خودش نيز به اين مطلب مقرّ است و مي گويد:13

«پس از جستجو در احوال علماي راسخين و اهل سلوک از حکيمان و متصوفان سابق، دريافتيم که راه و روش و مقصدشان يکي بوده است؛ ايشان را راهنماي خود قرار دادم و با دلالت آنان، در اين لغزشگاه ها گام برداشتم و در گشودن درهاي بسته قدم برجا پاي ايشان گذاشتم؛ اکنون که بخت، مرا از همنشيني آنان باز داشته و روزگار مرا از ديدارشان محروم کرده، به خوشه چيني خرمن آنان برخاسته و از ريزش احوال و کلمات آنان دانه بر مي چينم.»

البته ابن ابي جمهور، تصريح مي کند که پيروي از حکماء و عرفاء به خاطر آن است که آنان متابعت از ائمه اطهار (سلام الله عليهم اجمعين)مي کرده اند و عقيده آنان، همان عقيده امامان است و گويد «اين همان عقيده اي است که کبار و ائمه اطهار دارا بودند».14

دکتر کامل مصطفي الشيبي معتقد است که 15 «ابن ابي جمهور شکل تکامل يافته اي از ميثم بحراني و سيد حيدر آملي مي باشد.»

هانري کربن معتقد است 16 که «عرفان ابن عربي با الهيات تصوف، و تعليمات امامان شيعه که از راه روايات رسيده بود، به وسيله

سيد حيدر آملي و ابن ابي جمهور در قرن هشتم و نهم در هم آويخت. مجموعه اين تفکرات، در مکتب اصفهان از آغاز تجدد فرهنگي دوره صفويه، در آثار عظيم ميرداماد و ملاصدرا و قاضي سعيد قمي و نيز شاگردان شاگردانشان شکفته گرديد.»

ابن ابي جمهور عارفي شيعي بود؛ لذا هرگز شطحيات نگفت و منبع بيکران قرآن، نهج البلاغه ائمه اطهار (سلام الله عليهم اجمعين) بهره ها برده است و به حق آيت الله مرعشي نجفي در رساله الردود و النقود از ايشان تجليل مي کند و مي گويد:

«الحبر النّبيل، المحدّث المتکلم، العارف المتألّه، الزاهد التّقي، جامع العلوم السمعيّة و العقليّة».17

«عالم شريف، محدث متکلم، عارف متأله، زاهد متقي و با ورع، جامع علوم نقلي و عقلي».

آراء ابن ابي جمهور احسائي

توحيد

ابن ابي جمهور احسائي توحيد را چنين تعريف مي کند:

«التوحيد في اللغه هو التفريد، يقال توحد برأيه، أي تفرّد، و اما في الاصطلاح فَعَلي المشهور، انه اثبات صانع واحد لهذا العالم، و في اصطلاح اهل التحقيق، هو تفريد ذات الحق تبع عن جميع الکثره باعتبار انطواء جميع الصفات و الافعال فيها، و علي طريق اهل التصوف، هو تفريد الوجود المحض علي وجه تنطوي المبادي و الترتيب في عظمته القيوميه.» 18 «توحيد در لغت، تفريد است. گفته مي شود: در عقيده اش يگانه است؛ اما در اصطلاح، بنابر مشهور عبارت است از اثبات يک خالق براي اين جهان و در اصطلاح اهل تحقيق، توحيد يعني: منزه دانستن ذات خدا از همه کثرتها؛ زيرا همه صفات را در بر مي گيرد و به طريقه اهل تصوف، توحيد يعني: قائل بودن فقط به يک موجود ، به صورتي که همه مظاهر منطوي و منتظم در عظمت قيومي اوست.» اين همان توحيد وجودي است که همه انبياء و اولياء عليهم السلام بر آن بوده اند.

ابن ابي جمهور، پس از آنکه مي گويد اکثر مردم توحيدشان توحيدي ظاهري مي باشد، و فقط لا اله الا الله گفته اند، مي گويد: خداوند ترا موفق بدارد تا توحيد را آنچنان که اهلش مي فهمند، بفهمي. پس بيان مي نمايد که فهم توحيد، اصل دين و اساس اسلام است و علم به توحيد شريف ترين و بهترين علمهاست و بزرگترين اسرار است و هيچ سرّي نيست مگر اينکه معدنش آن است.

علم به توحيد، اولين واجب در نزد شريعت مي باشد و در نزد ارباب معرفت آخرين درجه مي باشد. به همين خاطر گفته اند:

«همه مقالات و احوال نسبت به توحيد، مانند راهي است که توحيد مقصد اعلي و غايت آن است و براي انسان مقامي بالاتر از آن نيست »

ابن ابي جمهور، براي عارفان قبل از خويش احترام خاصي قايل بوده است و براي بيان مقاصد خودش به سخنان آنها تمسّک جسته است. از جمله آنها محي الدين عربي مي باشد که از او با عنوان شيخ اعظم ياد مي کند و سخنش را نقل مي کند:

«قال شيخ الاعظم: «اياکم و الجمع و التفرقه، فان الاول يورث الزندقيه و الالحاد، والثاني يقتضي تعطيل الفاعل المطلق، و عليکم بهما، فان جامعمها موحد حقيقي و هو المسمّي بجمع الجمع و جامع الجميع.»19

ترجمه: بر شما باد به جمع و فرق به درستي که اولي (که جمع باشد مشاهده حق است بي خلق) و باعث کفر و الحاد است، و دومي (که تفرقه باشد، احتجاب است از حق به خلق، همه خلق ببيند و حق را از هر جهت غير داند) باعث تعطيل فاعل مطلق است (يعني خدا را فاعل در عالم نبيند و خلق را همه کاره داند) و بر شما باد به هر دو (جمع و فرق) پس کسي که جمع و فرق را دارا باشد، موحد حقيقي است (و اين مقام) جمع الجمع يا جامع الجميع ناميده مي شود.

اين همان تشبيه و تنزيه مي باشد که ابن عربي به آن توجه مي دهد؛ يعني حق از جهتي مانند خلق مي باشد و از جهتي غير خلق مي باشد.

همانطور که مشاهده مي شود، ابن عربي موحد حقيقي را کسي مي داند که به مقام جمع الجمع رسيده باشد.

جمع الجمع، اصطلاحي عرفاني مي باشد که در شرح گلشن راز اين چنين توضيح داده شده است که:

«جمع در اصطلاح اين طايفه، مقابل فرق است و فرق احتجاب است از حق به خلق يعني همه خلق بيند و حق را از هر جهتي غير داند و جمع مشاهده حق است بي خلق و اين مرتبت فناء سالک است. چون تا زماني که هستي سالک بر حال باشد، شهود حق بي خلق نيست و جمع الجمع شهود خلق است، قائم به حق، يعني حق را در جمع موجودات و مخلوقات مشاهده نمايد که هر جا به صنعتي ديگر ظاهر گشته که مقام «بقاء بالله» است؛ اين مقام را فرق بعد الجمع و فرق ثاني و صحو بعد المحو گويند.»20

ابن ابي جمهور، پس از نقل سخن محيي الدين عربي، سخن امام صادق(ع) را نقل مي نمايد که آن حضرت در دعايشان فرمودند:

«و اسالک بتوحيدک الذي فطرت عليه العقول، و اخذت به المواثيق، و ارسلت به الرسل، و انزلت به الکتب، و جعلته اول فرائضک و نهاية طاعتک، فلم تقبل حسنة الا معه، و لم تغفر سيئه الا بعده.»

امام صادق (ع) از خداوند به توحيدي خداوند را مي خواند که عقول را بر آن اساس خلق کرده و پيمانها را گرفته و پيامبران را فرستاده و کتب را نازل کرده و توحيد اولين واجب مي با شد و نهايت اطاعت خداست و هيچ حسنه اي پذيرفته نمي شود،مگر با توحيد باشد و گناهي بخشوده نمي شود، مگر بعد از توحيد.

سپس سخن شيخ شبلي را نقل مي کند که از او در مورد توحيد سؤال کردند و شبلي گفت:

«هر که از توحيد جواب دهد به عبارت، ملحد بود و هر که بدو اشارت کند، ثنوي بود و هر که بدو اشارت کند، بت پرست بود و هر که درو سخن گويد غافل بود و هر که از او خاموش شود، جاهل بود و هر که پندارد که بدو رسيده، او را حاصل نبود و هر که اشارت کند که او نزديک است، او دور است و هر که از خويشتن و جد نمايد، او نيافتست و هر چه تمييز کنند و به وهم و آن را ادراک کند، به عقل در تمامترين معانيِ آن، همه با شما گردد، همچون شما مُحدَث و مصنوع بود.» 21 و آنگاه سخن ابو عبد الله انصاري را از کتاب منازل السائرين نقل مي کند:

ما وحد الواحد من واحد اذ کل من وحده جاحدّ
توحيد من ينطق عن نعته عاريه ابطلها الواحدُ
توحيده اياه توحيده و نعتُ من ينعته لاحدٌ22

«آن ذات يکتا از جانب هيچ کس به يکتائي (حقيقي) شناخته نشده است و آنکه به توحيد و يگانگي وي اقرار کرد، در حقيقت انکار آن کرده، زيرا در اين اقرار به وجود خود (که اقرار کننده است) و به اقرار و توحيد خويش (که فعل و انديشه اوست) نيز توجه داشته است. و يگانه شناس واقعي آن باشد که در اثبات ذات يکتا، ديگر موجودات را با فرض استقلال نفي نمايد، و بدانها به نظر مرآتي و به اينکه آئينه ذات وي اند بنگرد. و آنکه در مقام توحيد، از اوصاف ذات، دم زند (حال آنکه مرتبه احديت تجزيه بردار نيست، و تعدد ذات و صفت در آن راه ندارد) توحيدش عارضي است و زوال ناپذير، و واحد مطلق، بر اين توحيد (که به تعدد و کثرت آميخته است) خط بطلان مي کشد.»

سپس از پيامبر (ص) حديثي نقل مي کند که ظاهراً از ايشان نيست و عارفي گفته است که:«مَن عَرَقَ الله کَلَّ لِسانه» «کسي که خدا را بشناسد از گفتن باز مي ماند. اين نکته را که حقايق عرفاني با هيچ عباراتي قابل بيان نيست، با عبارات مختلفي، ابن ابي جمهور گفته، از جمله گويد: «فان الذوقيات ليست بقابلة للعبارات و لا مصالحة للاشارات.»23

همانا ذوقيات قابل بيان با عبارات نيست و صلاحيت براي اشاره هم ندارد.

علم حق تعالي به جزئيات

ابن ابي جمهور در «المجلي» در مورد علم الهي نسبت به جزئيات، چنين مي گويد:

«و القول باستحالة التعلق بالجزئيات الزمانيه لتغيرها فيستلزم تغير العلم، لانه صورة فتغير الذات لاهنا نفسها و جهل نشأ من عدم الاطلاع علي حقيقة علمه اذ هو انکشاف الاشياء و التغير و التبديل فيها باعتبار وقوعها تحت حيطه الزمان و من لا حظها واقعه فيه و الحق تعالي و تقدس عن الزمان، فلا تغير و لا تبديل عنده ، بل جميع عنده کالشئ الواحد فلا تغير و لا تبدل بالنسبته الي حيطه.»24

سخن از محال بودن تعلق علم الهي به جزئيات زمان، به جهت تغيير آن که مستلزم تغيير علم است مي باشد، زيرا آن صورتي است، پس در نتيجه تغيير است؛ چرا که آن صورت همان ذات است و ناآگاهي ناشي از عدم شناخت حقيقت علم خداست؛به جهت اينكه علم خدا كشف موجودات است و تغيير و تبديل در آنها به اعتبار وقوع خارجي آنها تحت گستره زمان است که کسي آنها را احاطه کرده و در بستر زمان آن را واقع ساخته است.

در حالي که حق تعالي منزه از زمان است. پس در نتيجه، در نزد خدا تغيير و تحول مفهومي ندارد، بلکه همه موجودات در نظر او، همانند يک شئ واحد است. بنابراين نسبت به حيطه علم خداوند، براي او نه تغيير و نه تبديلي است.

همانطور که در اين جملات ملاحظه مي شود، ابن ابي جمهور به يکي از اشکالاتي که بعضي ها بر فلاسفه ايراد گرفته اند، پاسخ داده است.

اشکال اين است که واقع يا جهان خارج متغير است، و علم به شئ متغير نيز متغير است و حال آنکه تغيّر بر خدا محال است. از اين رو، علم او به واقع، نه از حيث اين است که تغير است، بلکه از جهت ثبات و استقرار آن است. غزالي مي گويد:

«اين قاعده اي است که بدان شرايع را يکسره سست و بي پايه مي کنند؛ زيرا مضمون آن اين است که اگر مثلاً زيد نسبت به خدا فرمان ببرد يا نافرماني کند، خداي تعالي بدان عالم نباشد، زيرا اين يک حادثه جزئي و متغير است.»25

ابن ابي جمهور گويد اين تغيرات در نظر ماست و الا همه عالم گذشته و حال و آينده مانند يک شئ واحد است که تغيري در آن نيست و در نتيجه، تغيير در حق تعالي راه ندارد.

علم الهي

ابن ابي جمهور ، نظرات شيخ اشراق را در مورد علم الهي پذيرفته و با عبارت تحسين آميز خاصي از آن تعريف مي کند و نظر خواجه نصيرالدين را نيز مطرح مي کند و آن را نيز طريق اشراقي مي داند و نظرات ابن سينا را کاملاً خطا و اشتباه مي شمارد.

عين عبارت او در «المجلي» چنين است:

«و لبعض اهل الاشراق من متأخرين، طريقة حسنة لطيفة و هي محض الحق و نفس الصدق، بل هي مِنَ العلم المخزون و السّر المصون الذي لا يطلع عليه الا الاقلون، حصلها هذا الشيخ بطريق الاشراق و الکشف الذوقي.» 26 ترجمه: براي بعضي از متأخرين اهل اشراق روش نيکو و لطيفي است که محض حق و نفس صدق است، بلکه آن از علم مخزون و سرّ مصون است که به جز عده اندکي، کسي بر آن مطلع نيست اين روش براي شيخ به روش اشراق و کشف ذوقي حاصل شده است.

همين طور که در اين عبارت مشاهده مي شود، نظر شيخ اشراق را پذيرفته و آن را نتيجه کشف و شهود و از اسرار الهي مي داند، نه نتيجه مطالعه اکتسابي.

در مورد ابن سينا چنين مي گويد:

«و اما الشيخ بن سينا فانه لم يصل الي هذه الدرجة الانحراف في کيفية علم الواجب، لانه کان عنده بالصور، فيتخير فتارة قال ان تلک الصور لا يجوز ان تکون في ذاته ليلا يتکون ذاته الوحدانية، و قاره يجعلها في بعض الموجودات، او تارة قال انها في صقع من الربوبية و لا افهم هذا الصقع، و تارة يلزم انها في ذات الحق و لا يلزم تکثر لانها خارجة عنه لاقصه له و کل هذا ضبط لا حاصل له و لهذا ان الامام نصير الدين ره في شرحه للاشارات، عدل عن هذا الطريق و اختار فيه طريقاً مناسباً للطريقة الاشراقية، الا انه اثبته الصور في الجواهر العقليه و خصوصاً في العقل الاول.»27

اما شيخ ابن سينا به اين درجه از انحراف که در کيفيت علم الهي رسيده است، نرسيده. چرا که او علم الهي را به صورت مرتسمه مي داند و مي گويد که: اين صور در ذات الهي است و گاهي آن را در بعضي از موجودات مي داند و گاهي آن را در صقع ربوبي مي داند و من نمي فهمم منظور از صقع چيست؟ و يکبار مي گويد: آنها در ذات حق است، ولي تکثري هم لازم نمي آيد. زيرا آنها خارج از ذات هستند و تمام اينها حاصلي ندارد. به خاطر همين ، امام نصير الدين (ه) در شرح اشارات از اين روش عدول کرده و روش مناسبي به طريقه اشراقي اختيار کرده است. منتهي او ثابت کرده که صُوَر در جواهر عقلي و مخصوصاً در عقل اول است.

شديداً نظر ابن سينا را مورد انتقاد قرار داده و آن را يک نظر انحرافي مي داند که هيچ حاصلي از آن به دست نمي آيد. سپس به نظر امام نصير الدين طوسي اشاره کرده و گفته است که: ايشان در شرح اشارات، از روش ابن سينا عدول کرده است و روشي مناسب روش اشراقي پيش گرفته است.

منبع: کيهان انديشه ـ شماره 67- 72، سال 75

 


1. دکتر کامل مصطفي الشيبي، تشيع و تصوف، ترجمه عليرضا ذکاوتي قراگوزلو، امير کبير، ص331 .
2. قاضي نور الله شوشتري، مجالس المؤمنين، سال انتشار 1375، ص 581.
3. تشيع و تصوف الشيبي، ص332.
4. قمي، هدية الاحباب، ص 53.
5. مجلسي، بحار الانوار، جزء اول، فصل دوم از مقدمه، ص 31.
6. ابن ابي الجمهور، المجلي، ص 179.
7. همان، ص 192.
8. همان، ص 313.
9. همان، ص 137، 158،568
10. همان، ص 566.
11. همان، ص 127، 158.
12. همان، ص 567 .
13. همان، ص 581.
14. همان ، ص 581.
15. تشيع و تصوف، ص 340.
16. هانري کوربن، تاريخ فلسفه اسلامي، ترجمه اسد الله مبشري، انتشارات امير کبير، ص 209.
17. عوالي اللئالي (الردود و النقود ضميمه غوالي) مرعشي نجفي، ص 2، انتشارات قم.
18. المجلي، ص 109.
19. المجلي، ص 109.
20. شيخ محمد لاهيجي، شرح گلشن راز، به کوشش کيوان سميعي، انتشارات محمودي، ص 27.
21. امام ابوالقاسم قشيري، ترجمه رساله قشيريه، به اهتمام بديع الزمان فروزانفر، انتشارات ترجمه و نشر کتاب، ص 518.
22. منازل السائرين، شرح کمال الدين عبد الرزاق کاشاني، انتشارات بيدار، ص 618.
23. المجلي، ص 110.
24. همان، ص 141.
25. ابو حامد غزالي، تهافت الفلاسفه ترجمه علي اصغر حلبي، ص 92، انتشارات مرکز نشرِدانشگاهي.
26. المجلي، ص 137.
27. همان، ص 139
 



گالری تصاویر
در این قسمت موردی یافت نشد



مقاله های مرتبط
در این قسمت موردی یافت نشد