صفحه اصلی   /   بازگشت

زندگى من

حجه الاسلام والمسلمين محمد تقي فلسفى

ولادت

سال ولادتم را مرحوم پدرم به خط خود دهم ربيع المولود1326قمرى نوشته است. تولدم در تهران و در همان منزل موقوفه مدرسه فيلسوف الدوله اتفاق افتاد كه اجاره آن را به عنوان حق التدريس به پدرم واگذار كرده بودند.

دوران كودكى و نوجوانى

عمده دوران كودكى ام در منزل و تحت نظارت مستقيم والده بزرگوارسپرى شد. تا آن جا كه به ياد دارم من و برادرانم در كودكى به كوچه نمى رفتيم تا با بچه ها بازى كنيم، چون از اول تلقين مادرمان را باور داشتيم كه ما روحانى زاده هستيم، و براى حفظحيثيت خود مى بايد از خويشتن مراقبت كنيم.

يكى از سرگرمى هاى من در خانه اين بود كه جعبه چوبى درست كنم سپس به بقالى سرگذر مى رفتيم و با پرداخت مبلغى، از چوب هاى گردسفيد، چهار حلقه چرخ، اره مى كرديم تا با نصب آن ها در زير جعبه چوبى، چهارچرخه بسازيم.

چوب هاى گرد سفيد قطعات يك متر و يا دو مترى تنه درختان تبريزى بود كه بقال ها با تيشه خرد مى كردند و به صورت قطعات نازك وكوچك در مى آوردند كه به آن ها چوب سفيد مى گفتند. چون در قديم اجاق ها را با هيزم روشن مى كردند، تعدادى از اين چوب سفيدها راكه زودتر مشتعل مى شد، كنار هيزم ها در زير اجاق مى گذاشتند وابتدا آن ها را آتش مى زدند و بعد به تدريج هيزم ها مشتعل مى شدند.

خلاصه با درست كردن چهارچرخه، يك بچه كوچك را داخل آن مى نشانديم و دور حياط مى گردانديم. از انجام اين كار هم خودمان خوشحال مى شديم و هم بچه خيلى لذت مى برد. در منزل، اين گونه اعمال را داشتم و براى بازى به كوچه نمى رفتم.

هميشه در كودكى نرم و ملايم بودم و در برخوردها ادب را رعايت مى كردم و سعى داشتم مودب باشم. نه مظلوم به معنى ستمكش وتوسرى خور بودم و نه روحيه تعدى و پرخاشگرى داشتم. البته گاهى در زندگى حالت تندى پيش مى آيد كه ممكن است انسان از صورت معمول بلندتر داد بزند، اما نه به صورت پرخاشگرانه.

بر طبق آيه (والكاظمين الغيظ و العافين عن الناس والله يحب المحسنين) (1) .

انسان مؤمن نبايد تن به ظلم دهد و تا جايى كه مى تواند بايدظلم ظالم را رفع كند و منظلم نباشد.

دو خاطره از دوران كودكى

در سنين كودكى معمولا خاطراتى كه شايان گفتن باشد براى افرادباقى نمى ماند. اما در اين جا دو خاطره از فردى به نام حاج محمدصادق - پهلوان پايتخت - به ياد دارم كه مى تواند براى ديگران تا اندازه اى آموزنده باشد.

اين پهلوان كه شغلش بلورفروشى بود، جامه اى بالنسبه بلند در برداشت و عبا روى آن مى پوشيد و كلاه پوستى بر سر مى گذاشت.

منزل او بين بازارچه نايب السلطنه و حمام قبله بود. در نزديكى خانه حاج محمد صادق و در گذرگاه بين حمام قبله و بازارچه، نهرآب گودى بود كه روى آن را با سنگ پوشانده و روى آن خاك ريخته بودند. به علاوه جلوى درب هر خانه اى به جاى سنگ يك آجر نظامى بزرگ قرار داشت تا هر وقت كه صاحب خانه بخواهد مسير آب را به منزل خود باز كند، اين كار را با برداشتن آجر نظامى و فروكردن دست به داخل نهر و باز كردن راه آب، انجام دهد.

در يك روز زمستانى كه برف مى باريد و حدود بيست سانت برف همه جا را پوشانده بود. يك مرد باربر، بار كاهى را بر پشت الاغى نهاده بود كه آنرا به محلى برساند.

وقتى الاغ در گذرگاه بين حمام قبله و بازارچه به يك آجر نظامى كه روى آن را برف پوشانده بود رسيد، آجر نظامى بر اثر فشاربار شكسته شد و دو دست حيوان در نهر گود فرو رفت در حالى كه بار كاه بر پشت حيوان و دوپاى او بر روى زمين بود. مرد باربربا تاثر بسيار به اين صحنه نگاه مى كرد و نمى دانست چه كند وچگونه بار را از روى حيوان بردارد و او را از نهر درآورد. دراين هنگام از كوچه مقابل، حاج محمدصادق از منزل بيرون آمد كه به راه خود برود. اين منظره را ديد و به حال آن مرد رقت كرد.

چون انسان شريف و بزرگوارى بود عباى خودش را برداشت و به باربر داد كه نگه دارد. بعد خم شد و دست خود را به زير گردن حيوان كه بار كاه بر پشتش بود انداخت و دو دست او را از نهربيرون كشيد و به قدر نيم متر آن طرف تر برد تا حيوان روى دست وپاى خود بايستد. بارى اگر پهلوان داراى فضيلت اخلاقى باشد، به هنگام نياز مى تواند با كمال صميميت به كمك حاجت مندان بشتابدكه به قول شاعر:

شكرانه بازوى توانا بگرفتن دست ناتوان است

خاطره دوم: در آن زمان يك پهلوان ارمنى به تهران آمده بود كه با پهلوان اول پايتخت كشتى بگيرد. وقتى اين خبر را به حاج محمد صادق دادند، او براى حفظ حيثيت خود قبول كرد و چون مردباايمانى بود، براى مقابله با اين پهلوان متوسل به حق تعالى شد.

همچنين به منزل چند نفر از روحانيون محل رفت و به هر يك ازآن ها مبلغ ده ريال (يك تومان) داد و گفت امشب شب جمعه است ازاين مبلغ غذايى تهيه كرده و اهل خانه را جمع كنيد و پس از صرف غذا همگى رو به قبله دعا و نيايش كنيد كه خداوند مرا بر آن پهلوان ارمنى پيروز كند. آن ها هم درخواست او را اجابت كردند.

در روز موعود حاج محمد صادق به اتفاق آن پهلوان به صحنه كشتى وارد شدند تا با يكديگر كشتى بگيرند. مردم زيادى براى تماشاى مسابقه اجتماع كرده بودند. در اين موقع حاج محمدصادق دستى به بدن پهلوان ارمنى كشيد و فهميد كه او بدن خود را چرب كرده تاحريف نتواند او را محكم بگيرد. لذا حاج محمدصادق رو به مردم كرد و گفت:

اين قهرمان بدن خود را چرب كرده، خاكستر الك كرده بياوريد تامن اثر چربى را از بدن او زايل كنم.

خاكستر را آوردند و به بدن او ماليدند تا اثر چربى از بين رفت. سپس با او كشتى گرفت و حريف را بلند كرد و بر زمين زد كه ناگهان همه صلوات فرستادند و حاج محمدصادق پيروز شد.

آغاز تحصيل

در زمان كودكى من، به وزارت آموزش و پرورش، «وزارت معارف »مى گفتند كه خيلى هم وسيع و دامنه دار نبود. در نزديك منزل مادبستانى بود به نام «دبستان توفيق »، اين دبستان مدير بسياربزرگوار و شريفى به نام آقاى شيخ محمدرضا توفيق داشت. من هروقت به ياد او مى افتم برايش طلب رحمت مى كنم. او مردى درس خوانده و با ايمان و با فضيلت و شايسته بود. شش سالم كه تمام شد به آن مدرسه رفتم. پس از شش سال كه در آنجا تحصيل كردم گواهى نامه اى به من دادند كه عكس شيروخورشيد داشت.

آقا شيخ محمدرضا، زياد مراقب مدرسه و اخلاق بچه ها بود؛ به طورى كه امكان نداشت بچه اى پشت دستى به ديگرى بزند، يا كاغذ بچه ديگرى را پاره كند، يا اذيتى به او برساند. او مراقبتش را به نحو ويژه اى القا مى كرد تا بچه ها مواظب باشند و حركت ناشايستى از خود بروز ندهند. او در صف بچه ها قسم هايى ياد مى كرد كه ماتصور مى كرديم شديدترين قسم ها است و او با تاكيد بر آن قسم هامى خواهد بگويد اگر بچه اى تخلف كند كيفر خواهد ديد. ولى آنچه او مى گفت قسم نبود، بلكه جملات و القابى بود كه روى موازين شرعى درست كرده بود تا نام خدا را نبرد. هيچ بچه اى هم معنى آن را نمى فهميد.

يك چوب دستى به دست مى گرفت، بچه ها را به صف مى كرد و مى گفت:

«به حداد كعبه، سنگ به رودخانه خدا انداخته باشم، زير ديگ امام حسين را سوزانده باشم كه اگر بچه اى تخلف كند چنين و چنان خواهم كرد».

خوب مى دانيم كه «حداد كعبه » همان آهنگر است، «سنگ انداختن به رودخانه خدا» هم نكته خاصى در بر ندارد، چون همه رودخانه ها از آن خدا است. «زير ديگ امام حسين را سوزاندن »همان پلو پختن براى فقرا است. اما او اين ها را با حالتى مى گفت كه فوق العاده مؤثر بود و بچه ها گمان مى كردند اين ها بزرگترين قسم ها است و لذا حساب كار را داشتند و دست از پا خطانمى كردند!

اين به يك معنا، نوعى مديريت بود، زيرا او نه خود را به قسم گويى آلوده مى كرد و حريم مقدس الهى را تنزل مى داد، و نه به طور عادى صحبت مى كرد كه بچه ها جرات مخالفت كنند. او بچه ها رااين طور تربيت كرده بود و همه مرتب و منظم بودند. علاوه براين، چند تا بچه را انتخاب كرده بود و بعضى از آيات قرآن رابراى آن ها تفسير مى كرد، و مى گفت هفته اى يك آيه را حفظ كنيد.

يكى از آن ها من بودم كه آياتى از اول قرآن را حفظ كردم و هنوزهم آن آيات را در حافظه دارم.

در مدت شش سالى كه من و برادرم در آن مدرسه بوديم خواندن ونوشتن را آموختيم و معلوماتى را كسب كرديم. وقتى تحصيلات دبستانى تمام شد، مى بايست به تحصيلات صرف و نحو و مقدمات علوم دينى مشغول مى شديم. در آن موقع مرسوم بود كه از امثله و صرف شروع مى كردند، و ما هم به همان روال رفتيم.

بعضى ها تصور مى كنند كه علما در آن زمان با رفتن فرزندان شان به مدارس دولتى مخالفت مى كردند. نه، اين طور نبود كه با عموم مدارس دولتى مخالف باشند. مرحوم آقا شيخ محمدرضا توفيق كه مدرسه توفيق را داشت، عمامه به سر و معتمد همه علماى آن محل بود. شايد آقايان علماى آن محل همه به او در نماز اقتدامى كردند. به همين جهت پدرم به اتكاى جنبه هاى معنوى و فضيلت اومرا به آن جا فرستاد. از هم شاگردى هاى آن مدرسه فقط برادرم مرحوم حاج ميرزا ابوالقاسم را به ياد دارم.

در آن زمان ها علوم جديد به صورت فعلى رواج نداشت و حتى رجال سياسى نيز اگر مى خواستند تحصيل كنند، يا از رشته فلسفه وعرفان و كتاب هاى بوعلى استفاده مى كردند و يا از كتب فقهى مطالبى را فرا مى گرفتند.

افرادى مثل قوام السلطنه و موتمن الملك هم مقدارى عربى خوانده بودند و با دروس دينى اعم از معقول و منقول آشنايى داشتند. درزمانى كه متجددين مى بايد درس عربى بياموزند تا باسواد شوند،اگر پسر يك روحانى هم مى خواست درس بخواند حتما مى بايد عربى بخواند تا باسواد شود. به همين جهت من نيز به دروس دينى روآوردم.

تحصيل علوم دينى

زمانى كه مى خواستم شروع به خواندن صرف و نحو كنم روحانى اى به نام آقاشيخ محمد رشتى در نزديكى مدرسه ما منزل داشت كه محل درآمد و اداره زندگيش، تدريس ادبيات در منزل بود. اين آقاى رشتى مردى بود كه صرف و نحو را مثل جنگ حفظ كرده بود. ما هم به درس او رفتيم.

پدرم براى درس من و برادرم به او حقوق مى داد كه البته حقوق كمى بود. بعد هم نزد اساتيد ديگرى در بعضى از مدارس رفتيم واز آن ها استفاده كرديم. وقتى ادبيات مى خوانديم، به «مدرسه حاج ابوالفتح » كه نزديك منزل ما بود مى رفتيم. بعد از اين كه از ادبيات فراغت پيدا كرديم، معانى و بيان يعنى كتاب «مطول »را فرا گرفتيم.

در آن زمان در تهران آقاى ميرزا يونس قزوينى در رشته معانى وبيان خيلى خوب و قوى بود و متين هم درس مى گفت. خاطراتى هم ازاو به ياد دارم. چپق مى كشيد و اهل سيگار و قليان نبود. درتدريس هم سبك خاصى داشت. اگر سؤال طلبه اى با اصول و اساس بود،به دقت گوش مى داد و جواب مى گفت.

بعد از ادبيات، فقه و اصول را نزد آقا شيخ محمدعلى كاشانى درمدرسه عبدالله خان، و آقا شيخ مهدى در مدرسه محمديه شروع كرديم و همين طور قدم به قدم جلو آمديم تا به آن جا رسيديم كه توانستيم در درس پدرمان شركت كنيم. پدرمان هم «سطح » درس مى گفت و هم «درس خارج » داشت. ما در درس سطح پدرمان شركت كرديم. ايشان سطح قوانين و شرح لمعه را درس مى داد. من وبرادرم خدمت خود ايشان تحصيلاتى كرديم. بعد هم مقدارى دربحث هاى فلسفه وارد شديم.

تحصيل فلسفه

مدرسين فلسفه، مرحوم آقاميرزا مهدى آشتيانى (2) و آقا شيخ ابراهيم امامزاده زيدى (3) و آقا سيد كاظم عصار (4) و آقا ميرزاطاهر تنكابنى (5) بودند. در درس هاى آن اساتيد شركت كرديم وقسمت هاى مختلفى از فلسفه را نزد آنان آموختيم.

زمينه براى منبرى شدن

در خلال اين احوال مادرم مساله منبر رفتن مرا پيش آورد كه درنتيجه، راه من و برادرم از هم جدا شد.

مرحومه مادرم روى علاقه شديدى كه به حضرت امام حسين(ع) داشت،به پدرم گفت: فلانى بايد منبرى شود. پدرم مى گفت:
آن ها بايد درس بخوانند و اين با منبر جمع نمى شود.

مادرم مى گفت:
نمى شود كه يكى از بچه هاى من در خدمت حضرت امام حسين(ع) نباشد. پس بايد حتما منبرى شود.

خلاصه پدرم از يك طرف مى گفت بايد تحصيل من ادامه پيدا كند، ومادرم از طرف ديگر اصرار داشت كه بايد منبرى شوم. سرانجام توافق كردند كه ما بچه ها به گفته پدرمان از روز شنبه تا غروب چهارشنبه در اختيار درس و بحث و مدرسه باشيم، و از صبح پنج شنبه تا عصر جمعه من در اختيار منبر باشم. پدرم افزود كه در وسط هفته آن كه منبرى است نبايد منبر برود و بايد به تحصيل ادامه دهد. مطالعه او هم بايد هر شب در حضور خود من باشد تابدانم جايى براى منبر نرفته است!

مراقبت و دلسوزى پدر در تحصيل فرزندان
پدرم در مقابل بوى چراغ نفتى لامپا خيلى حساسيت داشت، ونمى توانست با چراغ لامپا و لوله هاى لامپايى مطالعه كند. لاله اى تهيه كرده بود، و يك شمع گچى در داخل آن مى گذاشت و روشن مى كرد.

با شعله اين شمع پدرم و ما دو برادر هم در كنارشان مطالعه مى كرديم. گاهى براى حل مشكل سؤال از ايشان داشتيم، و گاهى هم ايشان فراغت پيدا مى كرد، و از ما سوالاتى مى كرد. روى هم رفته،مرحوم پدرم خيلى مراقب درس و بحث ما بود.

عمامه گذارى

بعد از اين كه يكى دو سال ادبيات خواندم عمامه گذاشتم. پدرم برايم عمامه گذارى كرد. عمامه گذارى مثل امروز تشريفاتى نداشت كه جشن بگيرند و عمامه را توى سينى بگذارند و آقايى آن رابردارد و سر طلبه بگذارد. مرحوم پدرم خودش عمامه را بست و برسر من گذاشت.

اولين بار كه منبر رفتم

اولين بارى كه قرار شد به منبر بروم، نزد آقا شيخ على اكبرعزمى رشتى رفتم و گفتم:
يك منبر براى من بنويس!
گفت: دو قران مى گيرم و مى نويسم.
دو قران به او دادم و او براى من يك منبر نوشت. من اين منبررا از حفظ كردم. تصميم گرفتم اولين منبرم در همان مسجد فيلسوف باشد كه پدرم شب ها در آن جا نماز جماعت اقامه مى كرد. بعد ازنماز عشا منبر رفتم.

آن شب كه مى خواستم منبر بروم، آقا شيخ محمد شميرانى هم درنماز جماعت پدرم در مسجد فيلسوف حضور داشت. تا پدرم گفت «السلام عليكم و رحمه الله و بركاته » و نماز را تمام كرد، من بالاى منبر رفتم. پدرم كه در محراب نشسته بود اطلاع داشت، ولى ديگران بى اطلاع بودند.

آقا شيخ محمد، روحانى سوهانك بود و سالى يك بار يك سبد ميوه براى پدرم مى آورد، و دو سه شب در منزل ما مى ماند و بعد برمى گشت. آن موقع آمدن از شميران تا تهران، يك مسافرت به شمارمى رفت. مردم الاغ مى گرفتند و به زحمت از شميران به تهران مى آمدند.

در وسط راه شميران سيدى بود كه شال سبز به سر مى بست و در محلى كه حوض و درختان تناورى داشت و به اصطلاح، قهوه خانه ميان راه بود، با روى گشاده و چهره اى خندان به الاغ سوارانى كه مى آمدندو تشنه بودند آب مى داد. گاهى يك شاهى يا سنار مى دادند و آن سيد هميشه بشاش و خندان به آن ها آب مى داد، و لذا به «سيدخندان » معروف شد! او با تبسم شعرى هم مى خواند. محلى كه امروزبه سيد خندان معروف است همان مكانى است كه آنجا سيد به رهگذران آب مى داد و آن شعرها را مى خواند. مسافران چند ساعت طول مى كشيد تا از شميران به تهران مى رسيدند. آقا شيخ محمد هم بعدازظهر به تهران رسيد و آمد منزل ما. آمدن ايشان هم امرى عادى بود. ما مى گفتيم شيخ شميرانى آمده و ميوه آورده است.

آقا شيخ محمد شميرانى كه ده ها بار مرا ديده بود، وقتى مرا دربالاى منبر ديد، بهت زده نگاه مى كرد. ساير افراد هم به نافله عشا نپرداختند. همه به من نگاه مى كردند. اين از خاطراتى است كه خوب در ذهن من مانده است و هيچ وقت فراموش نمى شود. من شروع به سخن كردم و مطالبى كه حفظ كرده بودم، ادا كردم. خيلى خوب به خاطر دارم كه ابتداى منبرى كه آقاى عزمى برايم نوشته بودچند بيت شعر داشت و من با آن اشعار منبر را شروع كردم:

بى مهر على به مقصد دل نرسى تا تخم نيفشنى به حاصل نرسى بى دوستى على و اولاد على هرگز به خدا قسم، به منزل نرسى كشتى نجاتت ز هلاك است على بنشين كه به ورطه هاى قاتل نرسى حب على حسنه لا تضر معها سيئه (6) .

وقتى اين سه بيت شعر را خواندم، آقاى شيخ محمد شميرانى باصداى بلند گفت: آفرين!

به راستى اين يك كلمه «آفرين » در آن روزگار به من چنان قدرتى داد كه هر وقت بشنوم يا در كتابى بخوانم كه تشويق چقدرمؤثر است، اين آفرين او مثل آفتابى در ضمير من مى درخشد!

تمام متن منبر را از حفظ خواندم و خيلى مورد توجه قرار گرفت.

شايد در آن موقع 15 ساله و يا16 ساله بودم. بعضى ها همان شب به پدرم گفتند: اجازه بدهيد جلسه اى هم در خانه بگيريم و ايشان اين منبرى را كه اين جا رفته، در خانه برود. به اين ترتيب،اولين منبر خيلى مورد توجه قرار گرفت.

آن شب وقتى به منزل آمديم، پدرم فرمود: با اين كه اولين منبرت بود خوب صحبت كردى و مطالب را بدون وحشت و نگرانى و اضطراب بيان داشتى. من هم صادقانه گفتم:

آن آفرين آقا شيخ محمد شميرانى اين اثر را در من گذاشت.

دومين منبرم

چند روز بعد به آقا شيخ على اكبر گفتم: يك منبر ديگر بنويس.

براى دومين منبرم دو قران ديگر گرفت و يك منبر ديگر نوشت كه با اين آيه شريفه آغاز مى شد:

(قل يا عبادى الذين اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمه الله ان الله يغفر الذنوب جميعا انه هو الغفور الرحيم). (7)

از آن زمان كه او اين آيه را نوشت تاكنون آن را از حفظ هستم.

منبر من از همان اول مقبول واقع شد. گاهى جايى يك دهه از من دعوت مى كردند، ولى قبول نمى كردم، چون ده تا منبر از حفظنداشتم! وقتى به من مراجعه مى كردند فقط همان دو سه منبرى راكه آقا شيخ على اكبر نوشته بود و از حفظ داشتم، و خودم هم چندجمله اى به آن اضافه كرده بودم بيان مى كردم آن ايام نه مصادف با ماه محرم بود و نه ماه رمضان، فقط در بعضى از خانه هاى افرادى كه خيلى به پدرم ارادت داشتند، در عصر پنج شنبه اى يا شب جمعه اى يا مجلس زنانه اى منبر مى رفتم. گذشته از دعوت در خانه هاكه آن شب پيشنهاد كردند، حاجى هايى كه از مكه مى آمدند و آقايان علما را دعوت مى كردند، مرا هم با پدرم دعوت مى كردند و همانجااز من مى خواستند كه منبر بروم.

تشويق پدر و مادرم

ده ها بار اتفاق افتاد در مجلس مهمانى كه علما بودند و پدر وعمويم نيز حضور داشتند، منبر رفتم، بنابراين پدرم منبر مرابسيار مى ديد و مرا تشويق مى كرد. در عين حال مراقب درس خواندن و تحصيلات من هم بود.

مرحومه مادرم كه آن همه اصرار داشت و پافشارى مى كرد تا من منبرى شوم، پاى منبرم حاضر مى شد و از اين كه فرزند او منبرمى رفت، بسيار خوشحال بود. بارها در مجالسى كه در خانه بستگان بود مى آمد و شنونده بود. حتى گاهى در مجلسى هم كه با صاحب آن سابقه دوستى نداشتيم، به عنوان يك مستمع شركت مى كرد.

از همان آغاز كه منبرم مورد استقبال مرد و زن واقع شد، خانم هابه منزل پدرم مى آمدند و نزد مادرم از من تمجيد مى كردند، وايشان هم به دليل آن كه در اين امر جديت كرده بود، شكرگزار ومسرور بود.

ترقى تدريجى در منبر

من منبر را از اول و به اصطلاح سربازى از صفر شروع كردم. بعداز چند منبر كه جملات كتاب هاى فارسى را حفظ مى كردم و همان طوربيان مى كردم، خودم هم ذوق به خرج دادم و مطالب را با زحمت زياد مرتب كردم. بعد از چندى، همزمان با ادامه تحصيل، رفته رفته در ايام هفته براى منبرهاى خانگى متعدد در شب جمعه، صبح جمعه، عصر جمعه، شب پنج شنبه، و گاهى ماهيانه وعده مى دادم. درتهران روضه هاى ماهانه خيلى معمول بود و امروز هم بيش و كم هست.

در اين مجالس كه خانوادگى و زنانه و بعضى هم مجالس هفتگى مردانه بود، مانند ساير منبرى ها دعوت مى شدم و براى من بسيارمفيد بود. زيرا براى هر كارى به ويژه سخنرانى، آن هم بدون نوشته، تمرين فراوان لازم است تا انسان بتواند به طور مرتب صحبت كند.

در آن زمان پول خيلى كم ياب و با ارزش بود. به منبرى هاى بعضى مجالس يك قران مى دادند، آن هم به اين صورت بود كه وقتى واعظمنبرش تمام مى شد، مى نشست. بانى مجلس دستور مى داد يك استكان چاى بياورند كه در يك سينى كوچك قرار داشت و در كنار نعلبكى يك قران مى گذاشتند كه همان پول يك منبر بود. بعضى را كه احترام مى كردند، براى هر منبر دو قران مى دادند، ولى به بعضى از منبرى ها حتى آن ها كه سن بالاترى داشتند، همان يك قران رامى دادند. من اين امتياز را داشتم كه دو قران دريافت كنم، زيراآن ها براى منبرم اهميت قايل بودند؛ هر چند من هم از منبر يك قران آغاز كرده بودم.

رفتن به قم براى ادامه تحصيل

چون كارم را بر اساس منبر قرار داده بودم، لازم دانستم دروس سطح و خارج را به مقدارى كه براى يك منبرى لازم است، يعنى آگاهى كامل از شوون دينى فرا گيرم. نيازم در امر سخنرانى، اين بود كه فروع فقهى را درك كنم و با فتاوى فقها و چگونگى كارآن ها آشنا باشم تا در مواقع لزوم بتوانم در باره آن ها سخن بگويم يا جواب مردم را بدهم.

چند ماهى به قم رفتم. ولى چون آب قم شور و هوايش بسيار گرم بود، وضع مزاجم را دگرگون كرد و نتوانستم بمانم. به همين رودرس ها كه تعطيل شد به تهران برگشتم، تا هم به تحصيل ادامه دهم و هم به كار منبرم برسم.

رفتن به قم هم در همراهى آقايى به نام آقا شيخ ابوالقاسم ربيعى اهل رودسر بود.

ايشان بعد از آن كه مرحوم آيه الله العظمى حاج شيخ عبدالكريم حائرى به قم آمدند، (8) به اين شهر مقدس وارد شد. او دررودسر از روحانيون شهر بود، و براى تحصيلات تكميلى مى خواست بازن و فرزند به طرف قم حركت كند. چون با پدرم دوست بود، مقصد ومقصودش را به پدرم اطلاع داد. پدرم به مادرم گفت حال كه آقاشيخ ابوالقاسم مى خواهد به قم برود، خوب است كه فلانى هم باايشان برود.

وقتى آقا شيخ ابوالقاسم ربيعى به تهران آمد، پدرم به ايشان گفت منزلى در قم اجاره كنيد كه بتوانيد يك اتاق آن را هم به فلانى بدهيد و او تحت مراقبت شما باشد. آقا شيخ ابوالقاسم هم منزلى مناسب اجاره كرد و برنامه عينا عملى شد.

با اين كه صلاحيت حضور در جلسه درس خارج مرحوم آيه الله العظمى حائرى را نداشتم، اما چون خيلى جوان و پراحساس بودم،گاهى در درس شان شركت مى كردم.

يك بار هم مرحوم حاج شيخ عبدالكريم به منزل آقا شيخ ابوالقاسم تشريف آوردند.

علت هم اين بود كه پدر آقا شيخ ابوالقاسم - از محترمين تجاررودسر - فوت كرده بود و مرحوم حاج شيخ براى تسليت به خانه اوآمدند.

در آن جلسه مرحوم حاج شيخ مرا ديدند و از آقا شيخ ابوالقاسم پرسيدند كه ايشان كى هستند؟ آقا شيخ ابوالقاسم گفت:

ايشان پسر آقا شيخ محمدرضا تنكابنى هستند كه با من براى ادامه تحصيل به قم آمده اند.

مرحوم حاج شيخ كه خيلى مودب بود و پدرم را مى شناخت، با احترام خاصى با نام ايشان برخورد كرد.

در آن موقع اغلب با يك نفر طلبه اصفهانى به نام آقا مهدى كه در مدرسه دارالشفا (9) حجره داشت و بسيار فهيم بود، مباحثه مى كردم، ولى بعد كه به تهران آمدم ديگر از او اطلاع نيافتم.

اشتغال به منبر و استقبال روزافزون مردم
استقبال و توجه مردم به منبرم بسيار بود. به ياد دارم كه مجلس دهه گى بزرگى در يك تكيه داشتم. اين تكيه در كنار معبرى بود كه روبه روى قهوه خانه اى قرار داشت. همين كه منبر من شروع مى شد،قهوه خانه به كلى تخليه مى شد و غير از دو سه نفر از كارگران،ديگر كسى در آن نمى ماند و همه در مجلس سخنرانى حاضر مى شدند.

در سنين جوانى من، مرحوم طبسى (10) به تهران آمد و طرز منبرش كه تكيه به صوت بود، خيلى مورد علاقه مردم واقع شد. افراد زيادى اجتماع مى كردند. در مجلسى كه او منبر مى رفت، معمولا منبرى هاى ديگر مورد توجه نبودند، ولى در بعضى از مجالس از من دعوت مى كردند كه قبل از آقاى طبسى منبر بروم. من نيز اجابت مى كردم و در آن مجالس شركت مى كردم و مردم هم به سخنانم گوش مى دادند.

علل توفيق

چون از اوايل كار منبر، توجه مردم به من زياد بود، موجب تشويقم مى شد. در واقع بخشى از موفقيت من در امر منبر، مرهون همان استقبال فراوان مردم بود.

در زمانى كه منبر را آغاز كردم راهنما و استادى نبود كه برنامه هاى دقيق منبر را از او فرا گيرم. البته در آن زمان چندين نفر منبرى معروف بودند؛ از جمله آقايان حاج شيخ محمد سلطان، (11) آقا سيد كاظم درويش، (12) آقا ميرزا محمد همدانى، (13) حاج ميرزا عبدالله صبوحى (14) و آقا سيد يحيى يزدى. (15)

من براى آموختن منبر به طور مكرر در ماه رمضان و محرم و صفربه مجالس آنان مى رفتم و سخنانشان را مى شنيدم، ولى اغلب بدون گرفتن نتيجه و بهره اى از مجلس خارج مى شدم. بعضى از آنها آيه اى در آغاز سخن مى خواندند و سپس مطالبى غيرمفيد براى جمع حاضر،بيان مى كردند. برخى از آنان در اداى سخن، استادى توانا بودندو به سخنورى شهرت داشتند. عده اى هم داراى آهنگى گرم و صدايى جذاب بودند. گاهى تاريخ مى گفتند و گاه شعرى مى خواندند و گاه سخنان عادى را با آهنگ ادا مى كردند. محتواى منبر بعضى هم مطالب كلامى و فلسفى بود. من كه چيزى نمى فهميدم، مردم عوام هم به طريق اولى چيزى دستگيرشان نمى شد. بعضى ديگر محتواى منبرشان اغلب خطابه هاى تند و يا قصه هاى خنده آور بود.

از طرفى شركت مردم در اين گونه مجالس انگيزه هاى مختلفى داشت:
جمعى روى عادت در ماه هاى رمضان، محرم و صفر به مجالس مى رفتند؛ گروهى تنها براى وقت گذرانى در مجالس شركت مى كردند؛ بعضى هم فقط پاى منبرها مى خوابيدند!. خلاصه منبرها، مردم شايسته وبيدار دل و مؤمن واقعى تربيت نمى كردند، مگر خيلى نادر؛ امابعضى كه با اخبار اهل بيت(عليهم السلام) سر و كار داشتند - مثل مرحوم حاج شيخ عباس محدث قمى (16) (ره) و كسانى همانند او منابرشان مفيد و آموزنده بود و با ذكر روايات مردم را به راه سلامت و پاكى سوق مى دادند. اما همه منبرى ها نمى توانستند درباره برخى اخبار مورد نياز و شرح و تفصيل آن چه براى مردم آموزنده است، سخن بگويند.

امام صادق(ع) مى فرمايد:
«العالم بزمانه لا تهجم عليه اللوابس ». (17)

كسى كه عالم به زمان خود باشد مورد هجوم اشتباهات واقع نمى شود. اين روايت و ساير روايات همانند آن كه در كتب اخبارآمده و اولياى دين از شناخت زمان سخن گفته اند، براى پرورش افكار به مقتضاى زمان بسيار ميدان سخن دارد، ولى وعاظ آن زمان از عهده بر نمى آمدند و نمى توانستند افق وسيع اين روايت ونظاير آن را به مردم بفهمانند و زمينه رشد و تعالى شنوندگان را فراهم آورند.

سخنگوى باشد زبان زمان كه حال زمان را بود ترجمان زمان را كسى ترجمانى كند كه با منطقش همزبانى كند درخت كهن كايدش بوى مرگ به پيوند نو، نو كندبار و برگ كهن تا نگشتى نوآموز باش به هر روز داناى آن روز باش

من از همان زمان كه پاى منبرها مى رفتم، دچار دوگانگى فكرى مى شدم و با خود مى گفتم اگر منبر آن بوده كه پيغمبر اكرم(ص)مى رفتند و مردم را از تمام جهات مى ساختند، پس اين ها چيست؟ واگر منبر آن است كه اينان مى روند، چرا نتايج مطلوب عايدنمى شود.

من از همان زمان متوجه شدم كه آن منبرها چنان نيست كه بايدباشد.

اولياى اسلام، مردم كثيرى را ساخته و چه فداكارانى را كه ازميان آن ها به ميدان جنگ و جهاد نفرستاده اند، ولى اين منبرهاچرا نمونه هاى آن ها را نمى سازد؟ بارها به خود مى گفتم، نمى دانم عيب اين منبرها چيست؟ در نهايت بر آن شدم تا دريابم پيغمبراكرم(ص) و ائمه اطهار(عليهم السلام) در اين باره چه گفته اند وچه رهنمودهايى به ما داده اند. پس از آن كه مدتى به مطالعه اخبار و احاديث پرداختم، ديدم اصولا روش پيغمبر اكرم و اهل بيت(عليهم السلام) در مسلمان سازى غير از راهى است كه اين وعاظمى روند.

اينها چيزهايى مى گويند كه در عمل هيچ فايده اى براى مردم ندارد. مثلا واعظى در منبر مى گفت من امسال در ماه مبارك رمضان مى خواهم توحيد بگويم. اما به جاى آنكه براى گفتن توحيد، نخست در اثبات خدا، آيات الهى، دقايق خلقت، و بعد در علم خدا،اراده خدا، قدرت خدا، فرق بين صفات ذاتى و افعالى خدا و. . . صحبت كند، يك باره اين آيه را مى خواند: (شهدالله انه لا اله الاهو) (18) و ترجمه فارسى مى كرد و مى گفت: مردم خدا بر حق است وترديد نكنيد و ديگر توضيح و استدلالى را لازم نمى ديد. يا واعظى ديگر به منبر مى رفت و در يك ماه رمضان، سى روز مردم را معطل مى كرد و مطالبى مى گفت كه ربطى به زندگى مردم نداشت و انسان سازنبود.

حتى وقتى واعظى به دليل اين كه مردم عادت داشتند با انگشت حساب كنند، در منبر مى گفت خداوند فرشته اى خلق كرده است كه هزار دست دارد و در هر دستى صد هزار انگشت دارد، و در هرانگشتى صد هزار بند انگشت، و او حساب اعمال بندگان را بابندهاى انگشتان خود منظور مى كند. اين سخنان چه اثرى در تربيت مردم مى توانست داشته باشد؟!!

در نهايت متوجه شدم منبر بايد حاوى تعاليم الهى در ساختن عقايد، اخلاق، اعمال و زندگى مردم باشد و اين مطلب در خلال روايات بسيار آمده است. نتيجه اين تشخيص آن شد كه مسير منبررا از وضع عادى خود به جهت ديگرى سوق دادم و اين امر موجب استقبال گرم شنوندگان گرديد و آن چنان شد كه مجلس شوراى ملى آن روز كه در سه روز آخر دهه سوم ماه صفر مجلس عزادارى تشكيل مى داد و از وعاظ معروف دعوت مى كرد، مرا در سن نوزده سالگى ودر دو سال پياپى جهت سخنرانى دعوت كرد. (19) توضيح اين كه در آن زمان، مردم مرا با نام «شيخ محمدتقى » مى شناختند، زيرا هنوزشناسنامه و نام فاميلى، مصوب و اجرا نشده بود و افراد تنها بانام و بدون ذكر نام خانوادگى شناخته مى شدند.

ازدواج و تشكيل خانواده

سال ازدواجم را به خاطر ندارم، اما با توجه به سن اولين فرزندم على القاعده در حدود23 يا 24 سالگى ازدواج كرده ام.

همسرم خديجه خانم، دختر عمويم - مرحوم آيه الله حاج شيخ محمدحسين تنكابنى - و تنها همسر من و مادر همه فرزندانم بود.

ايشان در بيت روحانى متولد شده و پرورش يافته بودند و معلومات و اطلاعاتى را كه براى يك زن مسلمان جهت تعالى معنوى و نيزبراى پرورش فرزندان شايسته و لايق لازم است، دارا بودند.

چون در گذشته، افراد متدين، به دليل نگرانى از نفوذ فرهنگ غرب و برنامه هايى كه براى تضعيف مبانى مذهبى در بين جوانان اعمال مى شد، دخترانشان را براى تحصيل به مدارس دولتى نمى فرستادند؛ لذا مرحوم عمويم نيز دخترانش را براى تحصيل به مدارس دولتى نفرستادند، بلكه آن ها سواد را در خانه فرا گرفتند.

همسرم، قرآن كريم و كتب ادعيه را به خوبى مى خواندند و ازتعاليم عاليه اسلام و مسايل مذهبى و شرعى آگاهى كامل داشتند. حتى در بعضى از مواقع، زنان مسلمان به ايشان مراجعه مى كردند وسوالات مذهبى خود را مى پرسيدند.

هر چه از عمرم بيشتر مى گذرد، ارزش معنوى، روحانى، تقوا وفضيلت همسرم بيشتر در نظرم جلوه مى كند. يكى از صفات بسيارعالى كه ايشان داشتند، علو همت و بلندنظرى بود. يكى ازنمونه هاى آن را مى گويم:

يك چشم ايشان در اين اواخر آب مرواريد آورده بود كه بايد عمل مى شد. قرار شد چشم پزشك معروفى كه در يكى از نهادهاى دولتى هم كار مى كرد، عمل جراحى را انجام دهد. بنا بر توصيه رييس آن نهاد، آقاى دكتر براى عمل، وجهى دريافت نكرده بود. وقتى خانم شنيدند، ناراحت شدند و گفتند من حاضر نيستم پزشك، چشم مرا باتوصيه، مجانى عمل كند. حالا كه پول نمى گيرد، يك قاليچه كوچك خريدارى كنيم و به عنوان هديه براى او بفرستيم. همين كار راهم كرديم.

اين يك نمونه از بى نيازى طبع و عزت نفس ايشان بود. دربرخوردها، كمال احترام را به يكديگر مى گذاشتيم. عزت هر دو پيش يكديگر بسيار محفوظ بود. ايشان هر وقت مرا صدا مى زدند «آقا»خطاب مى كردند. من هم هر وقت ايشان را صدا مى زدم «خانم » خطاب مى كردم. اين يكى از اركان حفظ محبت و احترام در خانواده است.
يعنى رعايت احترام و شخصيت زن توسط مرد و مرد توسط زن.

ايشان در حوادث و مصايبى كه در طول زندگى من اتفاق افتاد، خودرا شريك مى دانستند. در مواقعى كه زندانى شدم و يا در مواردى كه منبرم ممنوع مى شد، از روى صفا و صميميتى كه داشتند، هم دردمن بودند و تاثرات درونى خود را اظهار مى كردند. خلاصه، روابطمعنوى ما، همه جانبه بود و در شادى و غم يكديگر شريك بوديم.

حتى بعضى از عوارض مزاجى كه ايشان در طول زندگى به آن ها مبتلاشدند، معلول تاثرات و تاملات روحى ناشى از حوادث و پيش آمدهاى مربوط به من بود. همسر بزرگوارم، فرزندانش را هم خيلى خوب تربيت كردند. آن ها را با ايمان و اعتقاد راسخ تربيت كردند. مراقبت داشتند كه بچه ها نماز و روزه و امور دينى را به موقع انجام دهند. در امر تحصيل آن ها هم كاملا مراقب بودند.

مواظبت داشتند بچه ها يك كلمه دروغ و يا يك كلمه خلاف حقيقت نگويند.

از نعمت هاى بزرگ الهى براى من همين بچه ها هستند. تربيت دقيق ودرست آن ها را مديون مادرشان مى دانم. براى اينكه من اغلب درمنزل نبودم و مشغله فكرى و كار من در امر منبر متمركز بود.

اين مادر بود كه مسووليت تربيت و مراقبت از بچه ها را بر عهده داشت.

ايشان در شب عيد فطر سال 1368 شمسى از دار دنيا رخت بر بستند.

جنازه ايشان طبق وصيت به قم حمل شد. چون تمايل نداشتند كه درمقبره و در جاى مسقف دفن شوند، لذا در محوطه باز قبرستان حاج شيخ و در كنار قبور ساير مسلمانان به خاك سپرده شدند. رحمه الله عليها.

ثمره ازدواجم پنج پسر و يك دختر است. هيچ يك از پسرانم ملبس به لباس روحانى نيستند. چون اگر مى خواستند، روحانى شوند، بنابر قاعده بايد منبرى و سخنران مى شدند. من آن ها را آزمايش مى كردم و مى ديدم آن آهنگ گرم و مؤثر در ساختمان طبيعى آن هانيست. لذا ممكن بود از اين كه نمى توانند از پدرشان بالاتربزنند و يا لااقل هم سطح پدرشان باشند، متاثر شوند. در حالى كه سرعت انتقال آن ها در رشته هاى تخصصى و شغلى خودشان بالاتراست. به هر حال، همه بحمدلله در كار خودشان موفق هستند واميدوارم كه همواره با تاييد الهى در انجام وظايف دينى ودنيوى خود قرين با موفقيت باشند.

 


1- آل عمران(3): 134 .

آن هايى كه در حال گشايش و تنگدستى از مال خود به فقرا انفاق كنند و خشم و غضب (خويش) فرو نشانند و از (بدى) مردم در گذرند(چنين مردمى نيكو كارند) و خداوند دوستدار نيكوكاران است.

2- ميرزا مهدى آشتيانى از اساتيد بزرگ حكمت، فلسفه و عرفان بود: وى در سال 1306 قمرى در تهران به دنيا آمد. بعد ازفراگرفتن علوم عقلى و نقلى در تهران، براى تكميل تحصيلات درسال 1327 قمرى عازم نجف اشرف شد و در نزد اساتيد بزرگ آن زمان تلمذ نمود. پس از سفرهايى به اروپا و كشورهاى اسلامى در حوزه علميه قم به تدريس مشغول شد. وى در سال 1372 قمرى در سن 66سالگى در تهران وفات كرد. جنازه اش را به قم منتقل كردند و درمسجد بالاسر دفن نمودند.

3- حاج شيخ ابراهيم تهرانى، معروف به امامزاده زيدى در مسجدى به همين نام اقامه جماعت مى كرد و درس اخلاق مى گفت. وى مردى زاهد و عارف بود. در حدود سال 1358 قمرى در تهران درگذشت و درقبرستان حائرى قم دفن شد.

4- سيد كاظم عصار از استادان برجسته علوم معقول و منقول بود.

در تهران، اصفهان، نجف و سامرا نزد اساتيد بزرگ شاگردى كرد.

سپس به تهران آمد و به تدريس حكمت و فلسفه در دانشگاه تهران پرداخت. وى در سال 1353 شمسى در سن 89 سالگى در تهران در گذشت و در مقبره ابوالفتوح رازى در جوار حضرت عبدالعظيم(ع) دفن شد.

5- ميرزا طاهر تنكابنى از استادان معقول و منقول بود. وى سال ها سمت رياست دادگاه هاى شهرستان و رياست دادگاه هاى استان ومستشارى ديوان عالى كشور را بر عهده داشت. در سال 1311 شمسى دستگير و از تدريس در دانشكده معقول و منقول محروم شد.

در 14 آذر 1320 شمسى در سن 78 سالگى در تهران در گذشت و درابن بابويه دفن شد.

6- دوستى على(ع) حسنه اى است كه با وجود آن هيچ گناهى به آن زيان نمى رساند.

7- زمر(39):53؛ بگو اى بندگان من كه بر زيان خويش اسراف كرده ايد از رحمت خدا مايوس نشويد، زيرا خدا همه گناهان رامى آمرزد و براستى كه او آمرزنده و مهربان است.

8- ورود ايشان در 22 رجب سال 1340 قمرى برابر با 1 فروردين 1301 شمسى بود.

9- مدرسه دارالشفا از مدارس علميه قم و متصل به مدرسه فيضيه است. اين مدرسه در زمان فتحعلى شاه قاجار (1211-1250 ق) بناشد.

10- شيخ غلامرضا طبسى از وعاظ نامدار ايران بود كه به طلاقت لسان و ملاحت بيان شهرت داشت. وى در حوزه علميه قم تحصيل كرده و در تهران، مشهد، همدان و ديگر شهرها منبر مى رفت و آوازه منبرش همه جا طنين انداز بود. سرانجام در راه مشهد به تهران ودر حوالى سبزوار به سال 1343 شمسى وفات يافت. جنازه اش را به مشهد بردند و در مقبره پيرپالان دوز دفن كردند.

11- شيخ محمد سلطان الواعظين، مشهورترين واعظ اواخر دوره قاجار بود. منبرهاى مؤثرش نقش مهمى در بيدارى افكار مردم داشت. سالها در مشهد، تهران و قم منبر مى رفت.

وى در اول آذر 1330 شمسى در گذشت.

12- آقا سيد كاظم درويش از وعاظ تحصيل كرده معروف اواخر قاجارو دوره رضاخان بود. وى ضمن سخنان خود جملاتى به شكل طنز بيان مى كرد، به طورى كه مستمعين تبسم مى كردند و گاهى مى خنديدند وهمين امر جاذبه اى در بين مردم ايجاد كرده بود.

13- آقا ميرزا محمد ثابتى همدانى، از علماى معروف قم و همدان بود. وى در سال 1315 قمرى در يكى از روستاهاى همدان به دنياآمد. پس از گذراندن مراحل مقدمات و سطح در همدان، براى ادامه تحصيل به تهران و سپس به قم آمد و از درس استادان معروف آن زمان مانند حاج شيخ على مدرس، حاج شيخ عبدالنبى نورى وآيه الله حائرى بهره مند شد.

در سال 1315 شمسى به دعوت مردم همدان به آن شهر رفت. وى در دى 1324 شمسى در سن 51 سالگى در گذشت و در شهر قم دفن شد.

14- ميرزا عبدالله صبوحى از علما و خطباى مشهور تهران در دوره قاجار بود. وى رياست خطباى تهران را داشت و از شاگردان مبرزشهيد حاج شيخ فضل الله نورى بود. او پس از چند سال بيمارى درسال 1370 قمرى در سن 80 سالگى در گذشت و در نجف اشرف دفن شد.

15- آقا سيد يحيى يزدى از وعاظ نامى زمان خود بود. وى درتهران، مشهد، قم و يزد منبر مى رفت و علاقمندان زيادى داشت. اوپس از 1362 قمرى در يزد در گذشت و در همانجا دفن شد.

16- حاج شيخ عباس قمى، از علما و محدثان بزرگ معاصر بود. وى در حدود سال 1290 قمرى، در شهر قم به دنيا آمد. دروس مقدمات وسطح را نزد علماى قم خواند و در سال 1316 قمرى عازم نجف اشرف شد و ملازم محدث معروف حاج ميرزا حسين نورى شد. پس از درگذشت مرحوم نورى در سال 1322 قمرى وى به ايران آمد و در قم به وظايف علمى پرداخت. در سال 1331 قمرى به مشهد مقدس مشرف شد وتا هنگام ورود آيه الله حائرى به قم در سال 1340 قمرى در آن شهر به تاليف و تصنيف و منبر مشغول بود. پس از آن به مدت ده سال با آيه الله حائرى همكارى كرد و در سال 1350 قمرى بار ديگربه نجف اشرف عزيمت كرد تا اين كه در اول بهمن 1319 شمسى درنجف اشرف در گذشت و جنب استادش محدث نورى در ايوان صحن مبارك دفن شد.

17- ابومحمد حسن بن شعبه حرانى، تحف العقول عن آل الرسول، به تصحيح على اكبر غفارى، تهران، موسسه النشر الاسلامى، چاپ دوم،1404 قمرى، ص 356.

18- آل عمران(3):3 ، خداوند گواهى دهد كه جز او خدايى نيست.

19- دعوت نامه اول به تاريخ 28 صفر 1345 قمرى برابر با 14شهريور 1305 شمسى از سوى سيد محمد تدين، رييس وقت مجلس شوراى ملى و دعوت نامه دوم نيز به همان عبارت و به تاريخ 26 صفر1346 قمرى برابر با اول شهريور1306 شمسى از سوى حسين پيرنيا،رييس وقت مجلس شوراى ملى امضا شده است.

 



گالری تصاویر
در این قسمت موردی یافت نشد



مقاله های مرتبط
در این قسمت موردی یافت نشد